سعدی (غزلیات)/اگر آن عهدشکن با سر میثاق آید

از ویکی‌نبشته
پرش به ناوبری پرش به جستجو
' سعدی (غزلیات)  از سعدی
(اگر آن عهدشکن با سر میثاق آید)
'


 اگر آن عهدشکن با سر میثاق آیدجان رفتست که با قالب مشتاق آید 
 همه شب‌های جهان روز کند طلعت اوگر چو صبحیش نظر بر همه آفاق آید 
 هر غمی را فرجی هست ولیکن ترسمپیش از آنم بکشد زهر که تریاق آید 
 بندگی هیچ نکردیم و طمع می‌داریمکه خداوندی از آن سیرت و اخلاق آید 
 گر همه صورت خوبان جهان جمع کنندروی زیبای تو دیباچه اوراق آید 
 دیگری گر همه احسان کند از من بخلستوز تو مطبوع بود گر همه احراق آید 
 سرو از آن پای گرفتست به یک جای مقیمکه اگر با تو رود شرمش از آن ساق آید 
 بی تو گر باد صبا می‌زندم بر دل ریشهمچنانست که آتش که به حراق آید 
 گر فراقت نکشد جان به وصلت بدهمتو گرو بردی اگر جفت و اگر طاق آید 
 سعدیا هر که ندارد سر جان افشانیمرد آن نیست که در حلقه عشاق آید