سعدی (غزلیات)/از همه باشد به حقیقت گزیر

از ویکی‌نبشته
پرش به ناوبری پرش به جستجو
' سعدی (غزلیات)  از سعدی
(از همه باشد به حقیقت گزیر)
'


 از همه باشد به حقیقت گزیروز تو نباشد که نداری نظیر 
 مشرب شیرین نبود بی زحامدعوت منعم نبود بی فقیر 
 آن عرقست از بدنت یا گلابآن نفسست از دهنت یا عبیر 
 بذل تو کردم تن و هوش و روانوقف تو کردم دل و چشم و ضمیر 
 دل چه بود جان که بدو زنده‌امگو بده ای دوست که گویم بگیر 
 راحت جان باشد از آن قبضه تیغمرهم دل باشد از آن جعبه تیر 
 درد نهانی به که گویم که نیستباخبر از درد من الا خبیر 
 عیب کنندم که چه دیدی در اوکور نداند که چه بیند بصیر 
 چون نرود در پی صاحب کمندآهوی بیچاره به گردن اسیر 
 هر که دل شیفته دارد چو منبس که بگوید سخن دلپذیر 
 ناله سعدی به چه دانی خوشستبوی خوش آید چو بسوزد عبیر