سعدی (غزلیات)/اخترانی که به شب در نظر ما آیند

از ویکی‌نبشته
پرش به ناوبری پرش به جستجو
' سعدی (غزلیات)  از سعدی
(اخترانی که به شب در نظر ما آیند)
'


 اخترانی که به شب در نظر ما آیندپیش خورشید محالست که پیدا آیند 
 همچنین پیش وجودت همه خوبان عدمندگر چه در چشم خلایق همه زیبا آیند 
 مردم از قاتل عمدا بگریزند به جانپاکبازان بر شمشیر تو عمدا آیند 
 تا ملامت نکنی طایفه رندان راکه جمال تو ببینند و به غوغا آیند 
 یعلم الله که گر آیی به تماشا روزیمردمان از در و بامت به تماشا آیند 
 دلق و سجاده ناموس به میخانه فرستتا مریدان تو در رقص و تمنا آیند 
 از سر صوفی سالوس دوتایی برکشکاندر این ره ادب آنست که یکتا آیند 
 می‌ندانم خطر دوزخ و سودای بهشتهر کجا خیمه زنی اهل دل آن جا آیند 
 آه سعدی جگر گوشه نشینان خون کردخرم آن روز که از خانه به صحرا آیند