سعدی (غزلیات)/آن ماه دوهفته در نقابست

از ویکی‌نبشته
پرش به ناوبری پرش به جستجو
' سعدی (غزلیات)  از سعدی
(آن ماه دوهفته در نقابست)
'


 آن ماه دوهفته در نقابستیا حوری دست در خضابست 
 وان وسمه بر ابروان دلبندیا قوس قزح بر آفتابست 
 سیلاب ز سر گذشت یاراز اندازه به درمبر جفا را 
 بازآی که از غم تو ما راچشمی و هزار چشمه آبست 
 تندی و جفا و زشتخوییهر چند که می‌کنی نکویی 
 فرمان برمت به هر چه گوییجان بر لب و چشم بر خطابست 
 ای روی تو از بهشت بابیدل بر نمک لبت کبابی 
 گفتم بزنم بر آتش آبیوین آتش دل نه جای آبست 
 صبر از تو کسی نیاورد تابچشمم ز غمت نمی‌برد خواب 
 شک نیست که بر ممر سیلابچندان که بنا کنی خرابست 
 ای شهره شهر و فتنه خیلفی منظرک النهار و اللیل 
 هر کو نکند به صورتت میلدر صورت آدمی دوابست 
 ای داروی دلپذیر دردماقرار به بندگیت کردم 
 دانی که من از تو برنگردمچندان که خطا کنی صوابست 
 گر چه تو امیر و ما اسیریمگر چه تو بزرگ و ما حقیریم 
 گر چه تو غنی و ما فقیریمدلداری دوستان ثوابست 
 ای سرو روان و گلبن نومه پیکر آفتاب پرتو 
 بستان و بده بگوی و بشنوشب‌های چنین نه وقت خوابست 
 امشب شب خلوتست تا روزای طالع سعد و بخت فیروز 
 شمعی به میان ما برافروزیا شمع مکن که ماهتابست 
 ساقی قدحی قلندری واردرده به معاشران هشیار 
 دیوانه به حال خویش بگذارکاین مستی ما نه از شرابست 
 بادست غرور زندگانیبرقست لوامع جوانی 
 دریاب دمی که می‌توانیبشتاب که عمر در شتابست 
 این گرسنه گرگ بی ترحمخود سیر نمی‌شود ز مردم 
 ابنای زمان مثال گندموین دور فلک چو آسیابست 
 سعدی تو نه مرد وصل اوییتا لاف زنی و قرب جویی 
 ای تشنه به خیره چند پوییکاین ره که تو می‌روی سرابست