کلیات سعدی/غزلیات/آن را که میسر نشود صبر و قناعت
ظاهر
۱۳۵– ط
| آنرا که میسر نشود صبر و قناعت | باید که ببندد کمر خدمت و طاعت | |||||
| چون دوست گرفتی چه غم از دشمن خونخوار؟ | گو بوق ملامت بزن و کوس شناعت | |||||
| گر خود همه بیداد کند هیچ مگوئید | تعذیب دلارام به از ذُلّ شفاعت | |||||
| از هر چه تو گوئی بقناعت بشکیبم | امکان شکیب از تو مُحالست و قناعت | |||||
| گر نسخهٔ روی تو ببازار بر آرند | نقاش ببندد دَرِ دکان صناعت | |||||
| جان بر کف دست آمده تا روی تو بیند | خود شرم نمیآیدش از ننگ بضاعت[۱] | |||||
| دریاب دمی صحبت یاری که دگربار | چون رفت نیاید بکمند آن دم و ساعت | |||||
| انصاف نباشد که من خستهٔ رنجور | پروانهٔ او باشم و او شمع جماعت | |||||
| لیکن چه توانکرد که قوت نتوانکرد | با گردش ایّام ببازوی شجاعت | |||||
| دل در هوست خون شد و جان در طلبت سوخت | با اینهمه سعدی خجل از ننگ بضاعت | |||||
- ↑ این بیت در نسخ قدیم نیست.