کلیات سعدی/غزلیات/آن دوست که من دارم وان یار که من دانم
ظاهر
۴۱۲– ط
| آندوست که من دارم و آن یار که من دانم | شیرین دهنی دارد دور از لب و دندانم | |||||
| بخت این نکند[۱] با من کان شاخ صنوبر را | بنشینم و بنشانم گل بر سرش افشانم | |||||
| ای روی دلارایت مجموعهٔ زیبائی | مجموع چه غم دارد از من که پریشانم؟ | |||||
| دریاب که نقشی ماند از طرح وجود من | چون یاد تو میآرم[۲] خود هیچ نمیمانم | |||||
| با وصل نمیپیچم وز هجر نمینالم | حکم آن چه تو فرمائی من بندهٔ فرمانم | |||||
| ای خوبتر از لیلی بیمست که چون مجنون | عشق تو بگرداند در کوه و بیابانم | |||||
| یک پشت زمین دشمن گر روی بمن آرند | از روی تو بیزارم گر روی[۳] بگردانم | |||||
| در دام تو محبوسم در دست تو مغلوبم | وز ذوق تو مدهوشم در وصف تو حیرانم | |||||
| دستی ز غمت بر دل پائی ز پیت در گل[۴] | با این همه صبرم هست وز روی تو نتوانم | |||||
| در خفیه همینالم وین طرفه که در عالم | عشاق نمیخسبند از نالهٔ پنهانم | |||||
| بینی که چه گرم آتش در سوخته میگیرد | تو گرمتری زآتش من سوختهتر زانم | |||||
| گویند مکن سعدی جان در سر این سودا | گر جان برود شاید من زنده بجانانم | |||||