سعدی (غزلیات)/آسوده خاطرم که تو در خاطر منی

از ویکی‌نبشته
پرش به ناوبری پرش به جستجو
' سعدی (غزلیات)  از سعدی
(آسوده خاطرم که تو در خاطر منی)
'


 آسوده خاطرم که تو در خاطر منیگر تاج می‌فرستی و گر تیغ می‌زنی 
 ای چشم عقل خیره در اوصاف روی توچون مرغ شب که هیچ نبیند به روشنی 
 شهری به تیغ غمزه خون خوار و لعل لبمجروح می‌کنی و نمک می‌پراکنی 
 ما خوشه چین خرمن اصحاب دولتیمباری نگه کن ای که خداوند خرمنی 
 گیرم که برکنی دل سنگین ز مهر منمهر از دلم چگونه توانی که برکنی 
 حکم آن توست اگر بکشی بی‌گنه ولیکعهد وفای دوست نشاید که بشکنی 
 این عشق را زوال نباشد به حکم آنکما پاک دیده‌ایم و تو پاکیزه دامنی 
 از من گمان مبر که بیاید خلاف دوستور متفق شوند جهانی به دشمنی 
 خواهی که دل به کس ندهی دیده‌ها بدوزپیکان چرخ را سپری باشد آهنی 
 با مدعی بگوی که ما خود شکسته‌ایممحتاج نیست پنجه که با ما درافکنی 
 سعدی چو سروری نتوان کرد لازمستبا سخت بازوان به ضرورت فروتنی