سعدی (غزلیات)/آب حیات منست خاک سر کوی دوست

از ویکی‌نبشته
پرش به ناوبری پرش به جستجو
' سعدی (غزلیات)  از سعدی
(آب حیات منست خاک سر کوی دوست)
'


 آب حیات منست خاک سر کوی دوستگر دو جهان خرمیست ما و غم روی دوست 
 ولوله در شهر نیست جز شکن زلف یارفتنه در آفاق نیست جز خم ابروی دوست 
 داروی مشتاق چیست زهر ز دست نگارمرهم عشاق چیست زخم ز بازوی دوست 
 دوست به هندوی خود گر بپذیرد مراگوش من و تا به حشر حلقه هندوی دوست 
 گر متفرق شود خاک من اندر جهانباد نیارد ربود گرد من از کوی دوست 
 گر شب هجران مرا تاختن آرد اجلروز قیامت زنم خیمه به پهلوی دوست 
 هر غزلم نامه‌ایست صورت حالی در اونامه نوشتن چه سود چون نرسد سوی دوست 
 لاف مزن سعدیا شعر تو خود سحرگیرسحر نخواهد خرید غمزه جادوی دوست