کلیات سعدی/بوستان/باب چهارم/کسی مشکلی برد پیش علی
ظاهر
حکایت
| کسی[۱] مشکلی برد پیش علی | مگر مشکلش را کند منجلی | |||||
| امیر عدو بند کشور[۲] گشای | جوابش بگفت از سر علم و رای | |||||
| شنیدم که شخصی در آن انجمن | بگفتا چنین نیست یا باالحسن | |||||
| نرنجید ازو حیدر نامجوی | بگفت ار تو دانی ازین به بگوی | |||||
| بگفت آنچه دانست و بایسته[۳] گفت | بگل چشمه خور نشاید نهفت | |||||
| پسندید از او شاه مردان جواب | که من بر خطا بودم او بر صواب | |||||
| به از من سخنگوی[۴] و دانا یکیست | که بالاتر از علم او علم نیست | |||||
| گر امروز بودی خداوند جاه | نکردی خود از کبر در وی نگاه | |||||
| بدر کردی از بارگه حاجبش | فرو کوفتندی بناواجبش | |||||
| که من بعد بی آبروئی مکن | ادب نیست پیش بزرگان سخن | |||||
| یکیرا که پندار در سر بود | مپندار هرگز که حق بشنود | |||||
| ز عملش ملال آید از وعظ ننگ | شقایق بباران نروید ز سنگ | |||||
| گرت درّ دریای فضلست خیز | بتذکیر در پای درویش ریز | |||||
| نبینی که از خاک افتاده خوار | بروید گل و بشکفد نوبهار[۵] | |||||
| مریز ای حکیم آستینهای در | چو میبینی از خویشتن خواجه پر | |||||
| بچشم کسان در نیاید کسی | که از خود بزرگی نماید بسی | |||||
| مگو تا بگویند شکرت هزار | چو خود گفتی از کس توقع مدار | |||||