سعدی (باب چهارم در تواضع)/ز ویرانه‌ی عارفی ژنده پوش

از ویکی‌نبشته
پرش به ناوبری پرش به جستجو
' سعدی (باب چهارم در تواضع)  از سعدی
(ز ویرانه‌ی عارفی ژنده پوش)
'


 ز ویرانه‌ی عارفی ژنده پوشیکی را نباح سگ آمد به گوش 
 به دل گفت کوی سگ این جا چراست؟درآمد که درویش صالح کجاست؟ 
 نشان سگ از پیش و از پس ندیدبجز عارف آن جا دگر کس ندید 
 خجل بازگردیدن آغاز کردکه شرم آمدش بحث آن راز کرد 
 شنید از درون عارف آواز پایهلا گفت بر در چه پایی؟ درآی 
 نپنداری ای دیده‌ی روشنمکز ایدر سگ آواز کرد، این منم 
 چو دیدم که بیچارگی می‌خردنهادم ز سر کبر و رای و خرد 
 چو سگ بر درش بانگ کردم بسیکه مسکین تر از سگ ندیدم کسی 
 چو خواهی که در قدر والا رسیز شیب تواضع به بالا رسی 
 در این حضرت آنان گرفتند صدرکه خود را فروتر نهادند قدر 
 چو سیل اندر آمد به هول و نهیبفتاد از بلندی به سر در نشیب 
 چو شبنم بیفتاد مسکین و خردبه مهر آسمانش به عیوق برد