سعدی (باب هشتم در شکر بر عافیت)/جوانی سر از رأی مادر بتافت

از ویکی‌نبشته
پرش به ناوبری پرش به جستجو
' سعدی (باب هشتم در شکر بر عافیت)  از سعدی
(جوانی سر از رأی مادر بتافت)
'


 جوانی سر از رأی مادر بتافتدل دردمندش به آذر بتافت 
 چو بیچاره شد پیشش آورد مهدکه ای سست مهر فراموش عهد 
 نه در مهد نیروی حالت نبودمگس راندن از خود مجالت نبود؟ 
 تو آنی کزان یک مگس رنجه‌ایکه امروز سالار و سرپنجه‌ای 
 به حالی شوی باز در قعر گورکه نتوانی از خویشتن دفع مور 
 دگر دیده چون برفروزد چراغچو کرم لحد خورد پیه دماغ؟ 
 چه پوشیده چشمی ببینی که راهنداند همی وقت رفتن ز چاه 
 تو گر شکر کردی که با دیده‌ایوگرنه تو هم چشم پوشیده‌ای