سعدی (باب نهم در توبه و راه صواب)/میان دو تن دشمنی بود و جنگ

از ویکی‌نبشته
پرش به ناوبری پرش به جستجو
' سعدی (باب نهم در توبه و راه صواب)  از سعدی
(میان دو تن دشمنی بود و جنگ)
'


 میان دو تن دشمنی بود و جنگسر از کبر بر یکدیگر چون پلنگ 
 ز دیدار هم تا به حدی رمانکه بر هر دو تنگ آمدی آسمان 
 یکی را اجل در سر آورد جیشسرآمد بر او روزگاران عیش 
 بداندیش او را درون شاد گشتبه گورش پس از مدتی برگذشت 
 شبستان گورش در اندوده دیدکه وقتی سرایش زر اندوده دید 
 خرامان به بالینش آمد فرازهمی گفت با خود لب از خنده باز 
 خوشا وقت مجموع آن کس که اوستپس از مرگ دشمن در آغوش دوست 
 پس از مرگ آن کس نباید گریستکه روزی پس از مرگ دشمن بزیست 
 ز روی عداوت به بازوی زوریکی تخته برکندش از روی گور 
 سر تا جور دیدش اندر مغاکدو چشم جهان بینش آگنده خاک 
 وجودش گرفتار زندان گورتنش طعمه کرم و تاراج مور 
 چنان تنگش آگنده خاک استخوانکه از عاج پر توتیا سرمه دان 
 ز دور فلک بدر رویش هلالز جور زمان سرو قدش خلال 
 کف دست و سرپنجه‌ی زورمندجدا کرده ایام بندش ز بند 
 چنانش بر او رحمت آمد ز دلکه بسرشت بر خاکش از گریه گل 
 پشیمان شد از کرده و خوی زشتبفرمود بر سنگ گورش نبشت 
 مکن شادمانی به مرگ کسیکه دهرت نماند پس از وی بسی 
 شنید این سخن عارفی هوشیاربنالید کای قادر کردگار 
 عجب گر تو رحمت نیاری بر اوکه بگریست دشمن به زاری بر او 
 تن ما شود نیز روزی چنانکه بروی بسوزد دل دشمنان 
 مگر در دل دوست رحم آیدمچو بیند که دشمن ببخشایدم 
 به جایی رسد کار سر دیر و زودکه گویی در او دیده هرگز نبود 
 زدم تیشه یک روز بر تل خاکبه گوش آمدم ناله‌ای دردناک 
 که زنهار اگر مردی آهسته‌ترکه چشم و بناگوش و روی است و سر