سعدی (باب ششم در قناعت)/یکی نان خورش جز پیازی نداشت

From ویکی‌نبشته
Jump to navigation Jump to search
' سعدی (باب ششم در قناعت)  از سعدی
(یکی نان خورش جز پیازی نداشت)
'


 یکی نان خورش جز پیازی نداشتچو دیگر کسان برگ و سازی نداشت 
 کسی گفتش ای سغبه‌ی خاکساربرو طبخی از خوان یغما بیار 
 بخواه و مدار ای پسر شرم و باککه مقطوع روزی بود شرمناک 
 قبا بست و چاپک نوردید دستقبایش دریدند و دستش شکست 
 همی گفت و بر خویشتن می‌گریستکه مر خویشتن کرده را چاره چیست؟ 
 بلا جوی باشد گرفتار آزمن وخانه من بعد و نان و پیاز 
 جوینی که از سعی بازو خورمبه از میده بر خوان اهل کرم 
 چه دلتنگ خفت آن فرومایه دوشکه بر سفره‌ی دیگران داشت گوش 

{معنی کلمه}

نانخورش:آنچه که نان به آن خورده شود خواه آن چیز نمکین باشد خواه شیرین خواه ترش ، به هندی سالن گویند.

خوان یغما:در جشنی که " خوان یغما " نام داشته است، آنان سفره های بزرگی می گسترانیدند و انواع خوراک های لذیذ و نوشیدنی های خوش گوار در آن می نهادند و همه ی مردم را فرا می خواندند که در این میهمانی عمومی حاضر شوند و در کنار انجام دیگر مراسم، از آن ها سیر بخورند و بنوشند و هر چه می خواهند با خود ببرند.