سعدی (باب سوم در عشق و مستی و شور)/شبی یاد دارم که چشمم نخفت

از ویکی‌نبشته
پرش به ناوبری پرش به جستجو
' سعدی (باب سوم در عشق و مستی و شور)  از سعدی
(شبی یاد دارم که چشمم نخفت)
'


 شبی یاد دارم که چشمم نخفتشنیدم که پروانه با شمع گفت 
 که من عاشقم گر بسوزم رواستتو را گریه و سوز باری چراست؟ 
 بگفت ای هوادار مسکین منبرفت انگبین یار شیرین من 
 چو شیرینی از من بدر می‌رودچو فرهادم آتش به سر می‌رود 
 همی گفت و هر لحظه سیلاب دردفرو می‌دویدش به رخسار زرد 
 که ای مدعی عشق کار تو نیستکه نه صبر داری نه یارای ایست 
 تو بگریزی از پیش یک شعله خاممن استاده‌ام تا بسوزم تمام 
 تو را آتش عشق اگر پر بسوختمرا بین که از پای تا سر بسوخت 
 همه شب در این گفت و گو بود شمعبه دیدار او وقت اصحاب، جمع 
 نرفته ز شب همچنان بهره‌ایکه ناگه بکشتش پری چهره‌ای 
 همی گفت و می‌رفت دودش به سرهمین بود پایان عشق، ای پسر 
 ره این است اگر خواهی آموختنبه کشتن فرج یابی از سوختن 
 مکن گریه بر گور مقتول دوستقل الحمدلله که مقبول اوست 
 اگر عاشقی سر مشوی از مرضچو سعدی فرو شوی دست از غرض 
 فدایی ندارد ز مقصود چنگوگر بر سرش تیر بارند و سنگ 
 به دریا مرو گفتمت زینهاروگر می‌روی تن به طوفان سپار