سعدی (باب سوم در عشق و مستی و شور)/اگر مرد عشقی کم خویش گیر

From ویکی‌نبشته
Jump to navigation Jump to search
' سعدی (باب سوم در عشق و مستی و شور)  از سعدی
(اگر مرد عشقی کم خویش گیر)
'


 اگر مرد عشقی کم خویش گیروگرنه ره عافیت پیش گیر 
 مترس از محبت که خاکت کندکه باقی شوی گر هلاکت کند 
 نروید نبات از حبوب درستمگر حال بروی بگردد نخست 
 تو را با حق آن آشنایی دهدکه از دست خویشت رهایی دهد 
 که تا با خودی در خودت راه نیستوز این نکته جز بی خود آگاه نیست 
 نه مطرب که آواز پای ستورسماع است اگر عشق داری و شور 
 مگس پیش شوریده دل پر نزدکه او چون مگس دست بر سر نزد 
 نه بم داند آشفته سامان نه زیربه آواز مرغی بنالد فقیر 
 سراینده خود می‌نگردد خموشولیکن نه هر وقت بازست گوش 
 چو شوریدگان می پرستی کنندبر آواز دولاب مستی کنند 
 به چرخ اندر آیند دولاب وارچو دولاب بر خود بگریند زار 
 به تسلیم سر در گریبان برندچو طاقت نماند گریبان درند 
 مکن عیب درویش مدهوش مستکه غرق است از آن می‌زند پا و دست 
 نگویم سماع ای برادر که چیستمگر مستمع را بدانم که کیست 
 گر از برج معنی پرد طیر اوفرشته فرو ماند از سیر او 
 وگر مرد لهوست و بازی و لاغقوی تر شود دیوش اندر دماغ 
 چه مرد سماع است شهوت پرست؟به آواز خوش خفته خیزد، نه مست 
 پریشان شود گل به باد سحرنه هیزم که نشکافدش جز تبر 
 جهان پر سماع است و مستی و شورولیکن چه بیند در آیینه کور؟ 
 نبینی شتر بر نوای عربکه چونش به رقص اندر آرد طرب؟ 
 شتر را چو شور طرب در سرستاگر آدمی را نباشد خرست