سعدی (باب دوم در احسان)/یکی روبهی دید بی دست و پای

از ویکی‌نبشته
پرش به ناوبری پرش به جستجو
' سعدی (باب دوم در احسان)  از سعدی
(یکی روبهی دید بی‌دست و پای)
'


 یکی روبهی دید بی‌دست و پایفرو ماند در لطف و صنع خدای 
 که چون زندگانی به سر می‌برد؟بدین دست و پای از کجا می‌خورد؟ 
 در این بود درویش شوریده رنگکه شیری برآمد شغالی به چنگ 
 شغال نگون‌بخت را شیر خوردبماند آنچه روبه از آن سیر خورد 
 دگر روز باز اتفاقی اوفتادکه روزی رسان قوت روزش بداد 
 یقین، مرد را دیده بیننده کردشد و تکیه بر آفریننده کرد 
 کز این پس به کنجی نشینم چو مورکه روزی نخوردند پیلان به زور 
 زنخدان فرو برد چندی به جیبکه بخشنده روزی فرستد ز غیب 
 نه بیگانه تیمار خوردش نه دوستچو چنگش رگ و استخوان ماند و پوست 
 چو صبرش نماند از ضعیفی و هوشز دیوار محرابش آمد به گوش 
 برو شیر درنده باش، ای دغلمینداز خود را چو روباه شل 
 چنان سعی کن کز تو ماند چو شیرچه باشی چو روبه به وامانده سیر؟ 
 چو شیر آن که را گردنی فربه استگر افتد چو روبه، سگ از وی به است 
 بچنگ آر و با دیگران نوش کننه بر فضلهٔ دیگران گوش کن 
 بخور تا توانی به بازوی خویشکه سعیت بود در ترازوی خویش 
 چو مردان ببر رنج و راحت رسانمخنث خورد دسترنج کسان 
 بگیر ای جوان دست درویش پیرنه خود را بیفكن که دستم بگیر 
 خدا را بر آن بنده بخشایش استکه خلق از وجودش در آسایش است 
 کرم ورزد آن سر که مغزی در اوستکه دون همتانند بی مغز و پوست 
 کسی نیک بیند به هر دو سرایکه نیکی رساند به خلق خدای 

.