کلیات سعدی/بوستان/باب دوم/پدرمرده را سایه بر سر فکن
ظاهر
| پدر مرده را سایه بر سر فکن | غبارش بیفشان و خارش بکن | |||||
| ندانی چه بودش فرومانده سخت | بود تازه بی بیخ هرگز درخت؟ | |||||
| چو بینی یتیمی سر افکنده پیش | مده بوسه بر روی فرزند خویش | |||||
| یتیم ار بگرید که نازش خرد؟ | و گر خشم گیرد که بارش برد؟ | |||||
| الا تا نگرید، که عرش عظیم | بلرزد همی چون بگرید یتیم | |||||
| برحمت بکن آبش از دیده پاک | بشفقت بیفشانش از چهره خاک | |||||
| اگر سایهای خود برفت از سرش | تو در سایهٔ خویشتن پرورش | |||||
| من آنگه سر تاجور داشتم | که سر بر[۱] کنار پدر داشتم | |||||
| اگر بر وجودم نشستی مگس | پریشان شدی خاطر چند کس | |||||
| کنون دشمنان گر برندم اسیر | نباشد کس از دوستانم نصیر | |||||
| مرا باشد از درد طفلان خبر | که در طفلی از سر برفتم پدر | |||||
| یکی خار پای یتیمی بکند | بخواب اندرش دید صدر خجند | |||||
| همی گفت و در روضهها میچمید | کز آن خار بر من چه گلها دمید | |||||
***
| مشو تا توانی ز رحمت بری | که رحمت برندت چو رحمت بری | |||||
| چو انعام کردی مشو خود پرست | که من سرورم دیگران زیر دست | |||||
| اگر تیغ دورانش انداختست | نه شمشیر دوران هنوز آختست؟ | |||||
| چو بینی دعا گوی دولت هزار | خداوند را شکر نعمت گزار | |||||
| که چشم از تو دارند مردم بسی | نه تو چشم داری بدست کسی | |||||
| کرم خواندهام سیرت سروران | غلط گفتم، اخلاق پیغمبران | |||||
- ↑ در.