سعدی (باب دوم در احسان)/شنیدم که مردی غم خانه خورد

از ویکی‌نبشته
پرش به ناوبری پرش به جستجو
' سعدی (باب دوم در احسان)  از سعدی
(شنیدم که مردی غم خانه خورد)
'


 شنیدم که مردی غم خانه خوردکه زنبور بر سقف او لانه کرد 
 زنش گفت از اینان چه خواهی؟ مکنکه مسکین پریشان شوند از وطن 
 بشد مرد نادان پس کار خویشگرفتند یک روز زن را به نیش 
 زن بی خرد بر در و بام و کویهمی کرد فریاد و می‌گفت شوی: 
 مکن روی بر مردم ای زن ترشتو گفتی که زنبور مسکین مکش 
 کسی با بدان نیکویی چون کند؟بدان را تحمل، بد افزون کند 
 چو اندر سری بینی آزار خلقبه شمشیر تیزش بیازار حلق 
 سگ آخر که باشد که خوانش نهند؟بفرمای تا استخوانش دهند 
 چه نیکو زده‌ست این مثل پیر دهستور لگدزن گرانبار به 
 اگر نیکمردی نماید عسسنیارد به شب خفتن از دزد، کس 
 نی نیزه در حلقه‌ی کارزاربقیمت تر از نیشکر صد هزار 
 نه هر کس سزاوار باشد به مالیکی مال خواهد، یکی گوشمال 
 چو گربه‌نوازی کبوتر بردچو فربه کنی گرگ، یوسف درد 
 بنایی که محکم ندارد اساسبلندش مکن ور کنی زو هراس 
 چه خوش گفت بهرام صحرانشینچو یکران توسن زدش بر زمین 
 دگر اسبی از گله باید گرفتکه گر سر کشد باز شاید گرفت 
 ببند ای پسر دجله در آب کاستکه سودی ندارد چو سیلاب خاست 
 چو گرگ خبیث آمدت در کمندبکش ورنه دل بر کن از گوسفند 
 از ابلیس هرگز نیاید سجودنه از بد گهر نیکویی در وجود 
 بد اندیش را جاه و فرصت مدهعدو در چه و دیو در شیشه به 
 مگو شاید این مار کشتن به چوبچو سر زیر سنگ تو دارد بکوب 
 قلم زن که بد کرد با زیردستقلم بهتر او را به شمشیر دست 
 مدبر که قانون بد می‌نهدتو را می‌برد تا به دوزخ دهد 
 مگو ملک را این مدبر بس استمدبر مخوانش که مدبر کس است 
 سعید آورد قول سعدی به جایکه ترتیب ملک است و تدبیر رای