سعدی (باب دوم در احسان)/ز تاج ملک زاده‌ای در ملاخ

از ویکی‌نبشته
پرش به ناوبری پرش به جستجو
' سعدی (باب دوم در احسان)  از سعدی
(ز تاج ملک زاده‌ای در ملاخ)
'


 ز تاج ملک زاده‌ای در ملاخشبی لعلی افتاد در سنگلاخ 
 پدر گفتش اندر شب تیره رنگچه دانی که گوهر کدام است و سنگ؟ 
 همه سنگها پاس دار ای پسرکه لعل از میانش نباشد به در 
 در اوباش، پاکان شوریده رنگهمان جای تاریک و لعلند و سنگ 
 چو پاکیزه نفسان و صاحبدلانبر آمیختستند با جاهلان 
 به رغبت بکش بار هر جاهلیکه افتی به سر وقت صاحبدلی 
 کسی را که با دوستی سرخوش استنبینی که چون بار دشمن کش است؟ 
 بدرد چو گل جامه از دست خارکه خون در دل افتاده خندد چو نار 
 غم جمله خور در هوای یکیمراعات صد کن برای یکی 
 کسی را که نزدیک ظنت بد اوستچه دانی که صاحب ولایت خود اوست؟ 
 در معرفت بر کسانی است بازکه درهاست بر روی ایشان فراز 
 بسا تلخ عیشان و تلخی چشانکه آیند در حله دامن کشان 
 ببوسی گرت عقل و تدبیر هستملک زاده را در نواخانه دست 
 که روزی برون آید از شهر بندبلندیت بخشد چو گردد بلند 
 مسوزان درخت گل اندر خریفکه در نوبهارت نماید ظریف