سعدی (باب دوم در احسان)/ز بنگاه حاتم یکی پیرمرد

از ویکی‌نبشته
پرش به ناوبری پرش به جستجو
' سعدی (باب دوم در احسان)  از سعدی
(ز بنگاه حاتم یکی پیرمرد)
'


 ز بنگاه حاتم یکی پیرمردطلب ده درم سنگ فانید کرد 
 ز راوی چنان یاد دارم خبرکه پیشش فرستاد تنگی شکر 
 زن از خیمه گفت این چه تدبیر بود؟همان ده درم حاجت پیر بود 
 شنید این سخن نامبردار طیبخندید و گفت ای دلارام حی 
 گر او در خور حاجت خویش خواستجوانمردی آل حاتم کجاست؟ 
 چو حاتم به آزاد مردی دگرز دوران گیتی نیاید مگر 
 ابوبکر سعد آن که دست نوالنهد همتش بر دهان سال 
 رعیت پناها دلت شاد بادبه سعیت مسلمانی آباد باد 
 سرافرازد این خاک فرخنده بومز عدلت بر اقلیم یونان و روم 
 چو حاتم، اگر نیستی کام وینبردی کس اندر جهان نام طی 
 ثنا ماند از آن نامور در کتابتو را هم ثنا ماند و هم ثواب 
 که حاتم بدان نام و آوازه خواستتو را سعی و جهد از برای خداست 
 تکلف بر مرد درویش نیستوصیت همین یک سخن بیش نیست 
 که چندان که جهدت بود خیر کنز تو خیر ماند ز سعدی سخن 

...