سعدی (باب اول در عدل و تدبیر و رای)/یکی از بزرگان اهل تمیز

از ویکی‌نبشته
پرش به ناوبری پرش به جستجو
' سعدی (باب اول در عدل و تدبیر و رای)  از سعدی
(یکی از بزرگان اهل تمیز)
'


 یکی از بزرگان اهل تمیزحکایت کند ز ابن عبدالعزیز 
 که بودش نگینی بر انگشتریفرو مانده در قیمتش جوهری 
 به شب گفتی از جرم گیتی فروزدری بود در روشنایی چو روز 
 قضا را درآمد یکی خشک سالکه شد بدر سیمای مردم هلال 
 چو در مردم آرام و قوت ندیدخود آسوده بودن مروت ندید 
 چو بیند کسی زهر در کام خلقکیش بگذرد آب نوشین به حلق 
 بفرمود و بفروختندش به سیمکه رحم آمدش بر غریب و یتیم 
 به یک هفته نقدش به تاراج دادبه درویش و مسکین و محتاج داد 
 فتادند در وی ملامت کنانکه دیگر به دستت نیاید چنان 
 شنیدم که می‌گفت و باران دمعفرو می‌دویدش به عارض چو شمع 
 که زشت است پیرایه بر شهریاردل شهری از ناتوانی فگار 
 مرا شاید انگشتری بی‌نگیننشاید دل خلقی اندوهگین 
 خنک آن که آسایش مرد و زنگزیند بر آرایش خویشتن 
 نکردند رغبت هنر پرورانبه شادی خویش از غم دیگران 
 اگر خوش بخسبد ملک بر سریرنپندارم آسوده خسبد فقیر 
 وگر زنده دارد شب دیر تازبخسبند مردم به آرام و ناز 
 بحمدالله این سیرت و راه راستاتابک ابوبکر بن سعد راست 
 کس از فتنه در پارس دیگر نشاننبیند مگر قامت مهوشان 
 یکی پنج بیتم خوش آمد به گوشکه در مجلسی می‌سرودند دوش 
 مرا راحت از زندگی دوش بودکه آن ماهرویم در آغوش بود 
 مر او را چو دیدم سر از خواب مستبدو گفتم ای سرو پیش تو پست 
 دمی نرگس از خواب نوشین بشویچو گلبن بخند و چو بلبل بگوی 
 چه می‌خسبی ای فتنه روزگار؟بیا و می لعل نوشین بیار 
 نگه کرد شوریده از خواب و گفتمرا فتنه خوانی و گویی مخفت 
 در ایام سلطان روشن نفسنبیند دگر فتنه بیدار کس