سعدی (باب اول در عدل و تدبیر و رای)/گزیری به چاهی در افتاده بود

From ویکی‌نبشته
Jump to navigation Jump to search
' سعدی (باب اول در عدل و تدبیر و رای)  از سعدی
(گزیری به چاهی در افتاده بود)
'


 گزیری به چاهی در افتاده بودکه از هول او شیر نر ماده بود 
 بداندیش مردم بجز بد ندیدبیفتاد و عاجزتر از خود ندید 
 همه شب ز فریاد و زاری نخفتیکی بر سرش کوفت سنگی و گفت: 
 تو هرگز رسیدی به فریاد کسکه می‌خواهی امروز فریادرس؟ 
 همه تخم نامردمی کاشتیببین لاجرم بر که برداشتی 
 که بر جان ریشت نهد مرهمیکه دلها ز ریشت بنالد همی؟ 
 تو ما را همی چاه کندی به راهبسر لاجرم در فتادی به چاه 
 دو کس چه کنند از پی خاص و عامیکی نیک محضر، دگر زشت نام 
 یکی تشنه را تاکند تازه حلقدگر تا بگردن درافتند خلق 
 اگر بد کنی چشم نیکی مدارکه هرگز نیارد گز انگور بار 
 نپندارم ای در خزان کشته جوکه گندم ستانی به وقت درو 
 درخت زقوم ار به جان پروریمپندار هرگز کز او برخوری 
 رطب ناور چوب خر زهره‌ی بارچو تخم افگنی، بر همان چشم‌دار