سعدی (باب اول در عدل و تدبیر و رای)/گرت خویش دشمن شود دوستدار

از ویکی‌نبشته
پرش به ناوبری پرش به جستجو
' سعدی (باب اول در عدل و تدبیر و رای)  از سعدی
(گرت خویش دشمن شود دوستدار)
'


 گرت خویش دشمن شود دوستدارز تلبیسش ایمن مشو زینهار 
 که گردد درونش به کین تو ریشچو یاد آیدش مهر پیوند خویش 
 بد اندیش را لفظ شیرین مبینکه ممکن بود زهر در انگبین 
 کسی جان از آسیب دشمن ببردکه مر دوستان را به دشمن شمرد 
 نگه دارد آن شوخ در کیسه درکه بیند همه خلق را کیسه بر 
 سپاهی که عاصی شود در امیرورا تا توانی بخدمت مگیر 
 ندانست سالار خود را سپاستو را هم ندارد، ز غدرش هراس 
 به سوگند و عهد استوارش مدارنگهبان پنهان بر او بر گمار 
 نو آموز را ریسمان کن درازنه بگسل که دیگر نبینیش باز 
 چو اقلیم دشمن به جنگ و حصارگرفتی، به زندانیانش سپار 
 که بندی چو دندان به خون در بردز حلقوم بیدادگر خون خورد 
 چو برکندی از چنگ دشمن دیاررعیت به سامان تر از وی بدار 
 که گر باز کوبد در کار زاربر آرند عام از دماغش دمار 
 وگر شهریان را رسانی گزنددر شهر بر روی دشمن مبند 
 مگو دشمن تیغ زن بر درستکه انباز دشمن به شهر اندرست