سعدی (باب اول در عدل و تدبیر و رای)/همی تا برآید به تدبیر کار

از ویکی‌نبشته
پرش به ناوبری پرش به جستجو
' سعدی (باب اول در عدل و تدبیر و رای)  از سعدی
(همی تا برآید به تدبیر کار)
'


 همی تا برآید به تدبیر کارمدارای دشمن به از کارزار 
 چو نتوان عدو را به قوت شکستبه نعمت بباید در فتنه بست 
 گر اندیشه باشد ز خصمت گزندبه تعویذ احسان زبانش ببند 
 عدو را بجای خسک در بریزکه احسان کند کند، دندان تیز 
 چو دستی نشاید گزیدن، ببوسکه با غالبان چاره زرق است و لوس 
 به تدبیر رستم درآید به بندکه اسفندیارش نجست از کمند 
 عدو را به فرصت توان کند پوستپس او را مدارا چنان کن که دوست 
 حذر کن ز پیکار کمتر کسیکه از قطره سیلاب دیدم بسی 
 مزن تا توانی بر ابرو گرهکه دشمن اگرچه زبون، دوست به 
 بود دشمنش تازه و دوست ریشکسی کش بود دشمن از دوست بیش 
 مزن با سپاهی ز خود بیشترکه نتوان زد انگشت با نیشتر 
 وگر زو تواناتری در نبردنه مردی است بر ناتوان زور کرد 
 اگر پیل زوری وگر شیر چنگبه نزدیک من صلح بهتر که جنگ 
 چو دست از همه حیلتی در گسستحلال است بردن به شمشیر دست 
 اگر صلح خواهد عدو سر مپیچوگر جنگ جوید عنان بر مپیچ 
 که گروی ببندد در کارزارتو را قدر و هیبت شود یک، هزار 
 ور او پای جنگ آورد در رکابنخواهد به حشر از تو داور حساب 
 تو هم جنگ را باش چون کینه خاستکه با کینه ور مهربانی خطاست 
 چو با سفله گویی به لطف و خوشیفزون گرددش کبر و گردن کشی 
 به اسبان تازی و مردان مردبرآر از نهاد بداندیش گرد 
 و گر می برآید به نرمی و هوشبه تندی و خشم و درشتی مکوش 
 چو دشمن به عجز اندر آمد ز درنباید که پرخاش جویی دگر 
 چو زنهار خواهد کرم پیشه کنببخشای و از مکرش اندیشه کن 
 ز تدبیر پیر کهن بر مگردکه کارآزموده بود سالخورد 
 در آرند بنیاد رویین ز پایجوانان به نیروی و پیران به رای 
 بیندیش در قلب هیجا مفرچه دانی کران را که باشد ظفر؟ 
 چو بینی که لشکر ز هم دست دادبه تنها مده جان شیرین به باد 
 اگر بر کناری به رفتن بکوشوگر در میان لبس دشمن بپوش 
 وگر خود هزاری و دشمن دویستچو شب شد در اقلیم دشمن مایست 
 شب تیره پنجه سوار از کمینچو پانصد به هیبت بدرد زمین 
 چو خواهی بریدن به شب راههاحذر کن نخست از کمینگاهها 
 میان دو لشکر چو یک روزه راهبماند، بزن خیمه بر جایگاه 
 گر او پیشدستی کند غم مدارور افراسیاب است مغزش برآر 
 ندانی که لشکر چو یک روزه راندسر پنجه‌ی زورمندش نماند 
 تو آسوده بر لشکر مانده زنکه نادان ستم کرد بر خویشتن 
 چو دشمن شکستی بیفگن علمکه بازش نیاید جراحت به هم 
 بسی در قفای هزیمت مراننباید که دور افتی از یاوران 
 هوابینی از گرد هیجا چو میغبگیرند گردت به زوبین و تیغ 
 به دنبال غارت نراند سپاهکه خالی بماند پس پشت شاه 
 سپه را نگهبانی شهریاربه از جنگ در حلقه‌ی کارزار