سعدی (باب اول در عدل و تدبیر و رای)/مها زورمندی مکن با کهان

از ویکی‌نبشته
پرش به ناوبری پرش به جستجو
' سعدی (باب اول در عدل و تدبیر و رای)  از سعدی
(مها زورمندی مکن با کهان)
'


 مها زورمندی مکن با کهانکه بر یک نمط می‌نماند جهان 
 سر پنجه‌ی ناتوان بر مپیچکه گر دست یابد برآیی به هیچ 
 عدو را بکوچک نباید شمردکه کوه کلان دیدم از سنگ خرد 
 نبینی که چون با هم آیند مورز شیران جنگی برآرند شور 
 نه موری که مویی کزان کمترستچو پر شد ز زنجیر محکمترست 
 مبر گفتمت پای مردم ز جایکه عاجز شوی گر درآیی ز پای 
 دل دوستان جمع بهتر که گنجخزینه تهی به که مردم به رنج 
 مینداز در پای کار کسیکه افتد که در پایش افتی بسی 
 تحمل کن ای ناتوان از قویکه روزی تواناتر از وی شوی 
 به همت برآر از ستیهنده شورکه بازوی همت به از دست زور 
 لب خشک مظلوم را گو بخندکه دندان ظالم بخواهند کند 
 به بانگ دهل خواجه بیدار گشتچه داند شب پاسبان چون گذشت؟ 
 خورد کاروانی غم بار خویشنسوزد دلش بر خر پشت ریش 
 گرفتم کز افتادگان نیستیچو افتاده بینی چرا نیستی؟ 
 براینت بگویم یکی سرگذشتکه سستی بود زین سخن درگذشت