سعدی (باب اول در عدل و تدبیر و رای)/شنیدم که فرماندهی دادگر

از ویکی‌نبشته
پرش به ناوبری پرش به جستجو
' سعدی (باب اول در عدل و تدبیر و رای)  از سعدی
(شنیدم که فرماندهی دادگر)
'


 شنیدم که فرماندهی دادگرقبا داشتی هر دو روی آستر 
 یکی گفتش ای خسرو نیکروزز دیبای چینی قبایی بدوز 
 بگفت این قدر ستر و آسایش استوز این بگذری زیب و آرایش است 
 نه از بهر آن می‌ستانم خراجکه زینت کنم بر خود و تخت و تاج 
 چو همچون زنان حله در تن کنمبمردی کجا دفع دشمن کنم؟ 
 مرا هم ز صد گونه آز و هواستولیکن خزینه نه تنها مراست 
 خزاین پر از بهر لشکر بودنه از بهر آذین و زیور بود 
 سپاهی که خوشدل نباشد ز شاهندارد حدود ولایت نگاه 
 چو دشمن خر روستایی بردملک باج و ده یک چرا می‌خورد؟ 
 مخالف خرش برد و سلطان خراجچه اقبال ماند در آن تخت و تاج؟ 
 مروت نباشد بر افتاده زوربرد مرغ‌دون دانه از پیش مور 
 رعیت درخت است اگر پروریبه کام دل دوستان برخوری 
 به بی‌رحمی از بیخ و بارش مکنکه نادان کند حیف بر خویشتن 
 کسان برخورند از جوانی و بختکه با زیردستان نگیرند سخت 
 اگر زیردستی درآید ز پایحذر کن ز نالیدنش بر خدای 
 چو شاید گرفتن بنرمی دیاربه پیکار خون از مشامی میار 
 به مردی که ملک سراسر زمیننیرزد که خونی چکد بر زمین 
 شنیدم که جمشید فرخ سرشتبه سرچشمه‌ای بر به سنگی نبشت 
 بر این چشمه چون ما بسی دم زدندبرفتند چون چشم بر هم زدند 
 گرفتیم عالم به مردی و زورولیکن نبردیم با خود به گور 
 چو بر دشمنی باشدت دسترسمرنجانش کو را همین غصه بس 
 عدو زنده سرگشته پیرامنتبه از خون او کشته در گردنت