سعدی (باب اول در عدل و تدبیر و رای)/شنیدم که در وقت نزع روان

از ویکی‌نبشته
پرش به ناوبری پرش به جستجو
' سعدی (باب اول در عدل و تدبیر و رای)  از سعدی
(شنیدم که در وقت نزع روان)
'


 شنیدم که در وقت نزع روانبه هرمز چنین گفت نوشیروان 
 که خاطر نگهدار درویش باشنه در بند آسایش خویش باش 
 نیاساید اندر دیار تو کسچو آسایش خویش جویی و بس 
 نیاید به نزدیک دانا پسندشبان خفته و گرگ در گوسفند 
 برو پاس درویش محتاج دارکه شاه از رعیت بود تاجدار 
 رعیت چو بیخند و سلطان درختدرخت، ای پسر، باشد از بیخ سخت 
 مکن تا توانی دل خلق ریشوگر می‌کنی می‌کنی بیخ خویش 
 اگر جاده‌ای بایدت مستقیمره پارسایان امیدست و بیم 
 طبیعت شود مرد را بخردیبه امید نیکی و بیم بدی 
 گر این هر دو در پادشه یافتیدر اقلیم و ملکش پنه یافتی 
 که بخشایش آرد بر امیدواربه امید بخشایش کردگار 
 گزند کسانش نیاید پسندکه ترسد که در ملکش آید گزند 
 وگر در سرشت وی این خوی نیستدر آن کشور آسودگی بوی نیست 
 اگر پای بندی رضا پیش گیروگر یک سواره سر خویش گیر 
 فراخی در آن مرز و کشور مخواهکه دلتنگ بینی رعیت ز شاه 
 ز مستکبران دلاور بترسازان کو نترسد ز داور بترس 
 دگر کشور آباد بیند به خوابکه دارد دل اهل کشور خراب 
 خرابی و بدنامی آید ز جوررسد پیش بین این سخن را به غور 
 رعیت نشاید به بیداد کشتکه مر سلطنت را پناهند و پشت 
 مراعات دهقان کن از بهر خویشکه مزدور خوشدل کند کار بیش 
 مروت نباشد بدی با کسیکز او نیکویی دیده باشی بسی 
 شنیدم که خسرو به شیرویه گفتدر آن دم که چشمش زدیدن بخفت 
 برآن باش تا هرچه نیت کنینظر در صلاح رعیت کنی 
 الا تا نپیچی سر از عدل و رایکه مردم ز دستت نپیچند پای 
 گریزد رعیت ز بیدادگرکند نام زشتش به گیتی سمر 
 بسی بر نیاید که بنیاد خودبکند آن که بنهاد بنیاد بد 
 خرابی کند مرد شمشیر زننه چندان که دود دل طفل و زن 
 چراغی که بیوه زنی برفروختبسی دیده باشی که شهری بسوخت 
 ازان بهره‌ورتر در آفاق نیستکه در ملکرانی بانصاف زیست 
 چو نوبت رسد زین جهان غربتشترحم فرستند بر تربتش 
 بدو نیک مردم چو می‌بگذرندهمان به که نامت به نیکی برند 
 خدا ترس را بر رعیت گمارکه معمار ملک است پرهیزگار 
 بد اندیش تست آن و خونخوار خلقکه نفع تو جوید در آزار خلق 
 ریاست به دست کسانی خطاستکه از دستشان دستها برخداست 
 نکو کار پرور نبیند بدیچو بد پروری خصم خون خودی 
 مکافات موذی به مالش مکنکه بیخش برآورد باید ز بن 
 مکن صبر بر عامل ظلم دوستچه از فربهی بایدش کند پوست 
 سر گرگ باید هم اول بریدنه چون گوسفندان مردم درید 
 چه خوش گفت بازارگانی اسیرچو گردش گرفتند دزدان به تیر 
 چو مردانگی آید از رهزنانچه مردان لشکر، چه خیل زنان 
 شهنشه که بازارگان را بخستدر خیر بر شهر و لشکر ببست 
 کی آن جا دگر هوشمندان روندچو آوازه‌ی رسم بد بشنوند؟ 
 نکو بایدت نام و نیکو قبولنکودار بازارگان و رسول 
 بزرگان مسافر بجان پرورندکه نام نکویی به عالم برند 
 تبه گردد آن مملکت عن قریبکز او خاطر آزرده آید غریب 
 غریب آشنا باش و سیاح دوستکه سیاح جلاب نام نکوست 
 نکودار ضیف و مسافر عزیزوز آسیبشان بر حذر باش نیز 
 ز بیگانه پرهیز کردن نکوستکه دشمن توان بود در زی دوست 
 قدیمان خود را بیفزای قدرکه هرگز نیاید ز پرورده غدر 
 چو خدمتگزاریت گردد کهنحق سالیانش فرامش مکن 
 گر او را هرم دست خدمت ببستتو را بر کرم همچنان دست هست 
 شنیدم که شاپور دم در کشیدچو خسرو به رسمش قلم درکشید 
 چو شد حالش از بینوایی تباهنبشت این حکایت به نزدیک شاه 
 چو بذل تو کردم جوانی خویشبه هنگام پیری مرانم ز پیش 
 غریبی که پر فتنه باشد سرشمیازار و بیرون کن از کشورش 
 تو گر خشم بروی نگیری رواستکه خود خوی بد دشمنش در قفاست 
 وگر پارسی باشدش زاد بومبه صنعاش مفرست و سقلاب و روم 
 هم آن جا امانش مده تا به چاشتنشاید بلا بر دگر کس گماشت 
 که گویند برگشته باد آن زمینکز او مردم آیند بیرون چنین 
 عمل گر دهی مرد منعم شناسکه مفلس ندارد ز سلطان هراس 
 چو مفلس فرو برد گردن به دوشاز او بر نیاید دگر جز خروش 
 چو مشرف دو دست از امانت بداشتبباید بر او ناظری بر گماشت 
 ور او نیز در ساخت با خاطرشز مشرف عمل بر کن و ناظرش 
 خدا ترس باید امانت گزارامین کز تو ترسد امینش مدار 
 امین باید از داور اندیشناکنه از رفع دیوان و زجر و هلاک 
 بیفشان و بشمار و فارغ نشینکه از صد یکی را نبینی امین 
 دو همجنس دیرینه را هم‌قلمنباید فرستاد یک جا بهم 
 چه دانی که همدست گردند و یاریکی دزد باشد، یکی پرده‌دار 
 چو دزدان زهم باک دارند و بیمرود در میان کاروانی سلیم 
 یکی را که معزول کردی ز جاهچو چندی برآید ببخشش گناه 
 بر آوردن کام امیدواربه از قید بندی شکستن هزار 
 نویسنده را گر ستون عملبیفتد، نبرد طناب امل 
 به فرمانبران بر شه دادگرپدروار خشم آورد بر پسر 
 گهش می‌زند تا شود دردناکگهی می‌کند آبش از دیده پاک 
 چو نرمی کنی خصم گردد دلیروگر خشم گیری شوند از تو سیر 
 درشتی و نرمی بهم در به استچو رگ‌زن که جراح و مرهم نه است 
 جوانمرد و خوش خوی و بخشنده باشچو حق بر تو پاشد تو بر خلق پاش 
 نیامد کس اندر جهان کو بماندمگر آن کز او نام نیکو بماند 
 نمرد آن که ماند پس از وی بجایپل و خانی و خان و مهمان سرای 
 هر آن کو نماند از پسش یادگاردرخت وجودش نیاورد بار 
 وگر رفت و آثار خیرش نماندنشاید پس مرگش الحمد خواند 
 چو خواهی که نامت بود جاودانمکن نام نیک بزرگان نهان 
 همین نقش بر خوان پس از عهد خویشکه دیدی پس از عهد شاهان پیش 
 همین کام و ناز و طرب داشتندبه آخر برفتند و بگذاشتند 
 یکی نام نیکو ببرد از جهانیکی رسم بد ماند از او جاودان 
 به سمع رضا مشنو ایذای کسوگر گفته آید به غورش برس 
 گنهکار را عذر نسیان بنهچو زنهار خواهند زنهار ده 
 گر آید گنهکاری اندر پناهنه شرط است کشتن به اول گناه 
 چو باری بگفتند و نشنید پنددگر گوش مالش به زندان و بند 
 وگر پند و بندش نیاید بکاردرختی خبیث است بیخش برآر 
 چو خشم آیدت بر گناه کسیتأمل کنش در عقوبت بسی 
 که سهل است لعل بدخشان شکستشکسته نشاید دگرباره بست