سعدی (باب اول در عدل و تدبیر و رای)/شنیدم که از نیکمردی فقیر

از ویکی‌نبشته
پرش به ناوبری پرش به جستجو
' سعدی (باب اول در عدل و تدبیر و رای)  از سعدی
(شنیدم که از نیکمردی فقیر)
'


 شنیدم که از نیکمردی فقیردل آزرده شد پادشاهی کبیر 
 مگر بر زبانش حقی رفته بودز گردن‌کشی بر وی آشفته بود 
 به زندان فرستادش از بارگاهکه زورآزمای است بازوی جاه 
 ز یاران یکی گفتش اندر نهفتمصالح نبود این سخن گفت، گفت 
 رسانیدن امر حق طاعت استز زندان نترسم که یک ساعت است 
 همان دم که در خفیه این راز رفتحکایت به گوش ملک باز رفت 
 بخندید کو ظن بیهوده بردنداند که خواهد در این حبس مرد 
 غلامی به درویش برد این پیامبگفتا به خسرو بگو ای غلام 
 مرا بار غم بر دل ریش نیستکه دنیا همین ساعتی بیش نیست 
 نه گر دستگیری کنی خرممنه گر سر بری در دل آید غمم 
 تو گر کامرانی به فرمان و گنجدگر کس فرومانده در ضعف و رنج 
 به دروازه‌ی مرگ چون در شویمبه یک هفته با هم برابر شویم 
 منه دل بدین دولت پنج روزبه دود دل خلق، خود را مسوز 
 نه پیش از تو بیش از تو اندوختندبه بیداد کردن جهان سوختند؟ 
 چنان زی که ذکرت به تحسین کنندچو مردی، نه بر گور نفرین کنند 
 نباید به رسم بد آیین نهادکه گویند لعنت بر آن، کاین نهاد 
 وگر بر سرآید خداوند زورنه زیرش کند عاقبت خاک گور؟ 
 بفرمود دلتنگ روی از جفاکه بیرون کنندش زبان از قفا 
 چنین گفت مرد حقایق شناسکز این هم که گفتی ندارم هراس 
 من از بی زبانی ندارم غمیکه دانم که ناگفته داند همی 
 اگر بینوایی برم ور ستمگرم عاقبت خیر باشد چه غم؟ 
 عروسی بود نوبت ماتمتگرت نیکروزی بود خاتمت