سعدی (باب اول در عدل و تدبیر و رای)/شبی دود خلق آتشی برفروخت

از ویکی‌نبشته
پرش به ناوبری پرش به جستجو
' سعدی (باب اول در عدل و تدبیر و رای)  از سعدی
(شبی دود خلق آتشی برفروخت)
'


 شبی دود خلق آتشی برفروختشنیدم که بغداد نیمی بسوخت 
 یکی شکر گفت اندران خاک و دودکه دکان ما را گزندی نبود 
 جهاندیده‌ای گفتش ای بوالهوستو را خود غم خویشتن بود و بس؟ 
 پسندی که شهری بسوزد به ناروگرچه سرایت بود بر کنار؟ 
 بجز سنگدل ناکند معده تنگچو بیند کسان بر شکم بسته سنگ 
 توانگر خود آن لقمه چون می‌خوردچو بیند که درویش خون می‌خورد؟ 
 مگو تندرست است رنجوردارکه می‌پیچد از غصه رنجوروار 
 تنکدل چو یاران به منزل رسندنخسبد که واماندگان از پسند 
 دل پادشاهان شود بارکشچو بینند در گل خر خارکش 
 اگر در سرای سعادت کس استز گفتار سعدیش حرفی بس است 
 همینت بسنده‌ست اگر بشنویکه گر خار کاری سمن ندروی