سعدی (باب اول در عدل و تدبیر و رای)/حکایت کنند از یکی نیکمرد

از ویکی‌نبشته
پرش به ناوبری پرش به جستجو
' سعدی (باب اول در عدل و تدبیر و رای)  از سعدی
(حکایت کنند از یکی نیکمرد)
'


 حکایت کنند از یکی نیکمردکه اکرام حجاج یوسف نکرد 
 به سرهنگ دیوان نگه کرد تیزکه نطعش بینداز و ریگش بریز 
 چو حجت نماند جفا جوی رابپرخاش در هم کشد روی را 
 بخندید و بگریست مرد خدایعجب داشت سنگین دل تیره رای 
 چو دیدش که خندید و دیگر گریستبپرسید کاین خنده و گریه چیست؟ 
 بگفتا همی‌گریم از روزگارکه طفلان بیچاره دارم چهار 
 همی‌خندم از لطف یزدان پاککه مظلوم رفتم نه ظالم به خاک 
 پسر گفتش: ای نامور شهریاریکی دست از این مرد صوفی بدار 
 که خلقی بدو روی دارند و پشتنه رای است خلقی به یک بار کشت 
 بزرگی و عفو و کرم پیشه کنز خردان اطفالش اندیشه کن 
 شنیدم که نشنید و خونش بریختز فرمان داور که داند گریخت؟ 
 بزرگی در آن فکرت آن شب بخفتبه خواب اندرش دید و پرسید و گفت: 
 دمی بیش بر من سیاست نراندعقوبت بر او تا قیامت بماند 
 نترسی که پاک اندرونی شبیبرآرد ز سوز جگر یا ربی؟ 
 نخفته‌ست مظلوم از آهش بترسز دود دل صبحگاهش بترس 
 نه ابلیس بد کرد و نیکی ندید؟بر پاک ناید ز تخم پلید 
 مزن بانگ بر شیرمردان درشتچو با کودکان بر نیایی به مشت 
 یکی پند می‌گفت فرزند رانگه‌دار پند خردمند را 
 مکن جور بر خردکان ای پسرکه یک روزت افتد بزرگی به سر 
 نمی‌ترسی ای گرگ ناقص خردکه روزی پلنگیت بر هم درد؟ 
 به خردی درم زور سرپنجه بوددل زیردستان ز من رنجه بود 
 بخوردم یکی مشت زورآوراننکردم دگر زور با لاغران