کلیات سعدی/بوستان/باب اول/به تدبیر جنگ بد اندیش کوش
ظاهر
| بتدبیر جنگ بد اندیش کوش | مصالح بیندیش و نیت بپوش | |||||
| منه در میان راز با هر کسی | که جاسوس همکاسه دیدم بسی | |||||
| سکندر که با شرقیان حرب داشت | در خیمه گویند در غرب داشت | |||||
| چو بهمن بزاولستان خواست شد | چپ آوازه افکند و از راست شد | |||||
| اگر جز تو داند که عزم تو چیست | بر آن رای و دانش بباید گریست | |||||
| کرم کن، نه پرخاش و کین آوری | که عالم بزیر نگین آوری | |||||
| چو کاری برآید بلطف و خوشی | چه حاجت بتندی و گردنکشی؟ | |||||
| نخواهی که باشد دلت دردمند | دل درمندان برآور زبند | |||||
| ببازو توانا نباشد سپاه | برو همت از ناتوانان بخواه | |||||
| دعای ضعیفان امّیدوار | ز بازوی مردی به آید بکار | |||||
| هر آنک استعانت بدرویش برد | اگر بر فریدون زد از پیش برد[۱] | |||||
- ↑ در بعضی از نسخههای چاپی این دو بیت الحاق شده:
چو گفتم نصیحت پذیر و بدان عمل کن که باشی سر بخردان الا ای بزرک مبارک نهاد جهان آفرینت نگهدار باد