سعدی (غزلیات)/دست به جان نمی‌رسد تا به تو برفشانمش

از ویکی‌نبشته
پرش به ناوبری پرش به جستجو
' سعدی (غزلیات)  از سعدی
(دست به جان نمی‌رسد تا به تو برفشانمش)
'


 دست به جان نمی‌رسد تا به تو برفشانمشبر که توان نهاد دل تا ز تو واستانمش؟ 
 قوتِ شرحِ عشقِ تو نیست زبان خامه راگِرد درِ امیدِ تو چند به سر دوانمش؟ 
 ایمنی از خروش من، گر به جهان دراوفتدفارغی از فغان من، گر به فلک رسانمش 
 آهِ دریغ و آبِ چشم ار چه موافق منندآتشِ عشق آن‌چنان نیست که وانشانمش 
 هر که بپرسد ای فلان! حال دلت چگونه شد؟خون شد و دم‌به‌دم همی از مژه می‌چکانمش 
 عمرِ منست زلفِ تو، بو که دراز بینمشجانِ منست لعلِ تو، بو که به لب رسانمش 
 لذت وقت‌های خوش قدر نداشت پیش منگر پس از این دمی چنان یابم قدر دانمش 
 نیست زمام کام دل در کف اختیار منگر نه اجل فرارسد زین همه وارهانمش 
 عشق تو گفته بود هان! سعدی و آرزوی منبس نکند ز عاشقی تا ز جهان جَهانمش 
 پنجهٔ قصد دشمنان می‌نرسد به خون منوین که به لطف می‌کشد منع نمی‌توانمش