کلیات سعدی/بوستان/باب سوم/شبی یاد دارم که چشمم نخفت

از ویکی‌نبشته
پرش به ناوبری پرش به جستجو
بوستان توسط سعدی
تصحیح محمدعلی فروغی

شبی یاد دارم که چشمم نخفت

حکایت

 شبی یاد دارم که چشمم نخفتشنیدم که پروانه با شمع گفت 
 که من عاشقم گر بسوزم رواستترا گریه و سوز باری چراست؟ 
 بگفت ای هوادار مسکین منبرفت[۱] انگبین یار شیرین من 
 چو شیرینی از من بدر میرودچو فرهادم آتش بسر میرود 
 همیگفت و هر لحظه سیلاب دردفرو میدویدش[۲] برخسار زرد 
 که ای مدعی عشق کار تو نیستکه نه صبر داری نه یارای ایست 
 تو بگریزی از پیش یک شعله خاممن استاده‌ام تا بسوزم تمام 
 ترا آتش عشق اگ پر بسوختمرا بین که از پای تا سر بسوخت[۳] 
 همه شب درین گفتگو بود شمعبدیدار او وقت اصحاب جمع[۴] 
 نرفته ز شب همچنان بهرهٔکه ناگه بکشتش پریچهرهٔ 
 همیگفت و میرفت دودش بسرکه اینست[۵] پایان عشق ای پسر 
 اگر عاشقی[۶] خواهی آموختنبکشتن فرج یابی از سوختن 
 مکن گریه بر گور[۷] مقتول دوستبرو خرمی کن[۸] که مقبول اوست 
 اگر عاشقی سر مشوی از مرضچو سعدی فرو شوی دست از غرض 
 فدائی ندارد ز مقصود چنگو گر بر سرش تیر بارند و سنگ 
 بدریا مرو گفتمت زینهارو گر میروی تن بطوفان سپار 

  1. بشد.
  2. میچکیدش.
  3. در بعضی از نسخه‌های متأخر این دو بیت هم هست:
     مبین تابش و مجلس افروزیمتپش بین و سیلاب دلسوزیم 
     چو سعدی که بیرونش افروختستورش اندرون بنگری سوختست 
  4. این بیت در بیشتر نسخه‌ها نیست.
  5. همین بود.
  6. ره اینست اگر.
  7. قبر.
  8. قل الحمدلله.