دیوان شمس/میبینمت که عزم جفا میکنی مکن
ظاهر
| میبینمت که عزم جفا میکنی مکن | عزم عتاب و فرقت ما میکنی مکن | |||||
| در مرغزار غیرت چون شیر خشمگین | در خونم ای دو دیده چرا میکنی مکن | |||||
| بخت مرا چو کلک نگون میکنی مکن | پشت مرا چو دال دوتا میکنی مکن | |||||
| ای تو تمام لطف خدا و عطای او | خود را نکال و قهر خدا میکنی مکن | |||||
| پیوند کردهای کرم و لطف با دلم | پیوند کرده را چه جدا میکنی مکن | |||||
| آن بیذقی که شاه شدهست از رخ خوشت | بازش به مات غم چه گدا میکنی مکن | |||||
| آن بندهای که بدر شد از پرتو رخت | چون ماه نو ز غصه دوتا میکنی مکن | |||||
| گر گبر و ممن است چو کشته هوای توست | بر گبر کشته تو چه غزا میکنی مکن | |||||
| بیهوش شو چو موسی و همچون عصا خموش | مانند طور تو چه صدا میکنی مکن | |||||