دیوان شمس/قسمت شانزدهم

از ویکی‌نبشته
پرش به: گشتن، جستجو
' دیوان شمس (رباعیات) (قسمت شانزدهم)
از مولوی
'


لطفی که مرا شبانه اندوخته‌ای امروز چو زلف خود پس انداخته‌ای
چشم توز می مست و من از چشم تو مست زان مست بدین مست نپرداخته‌ای
با من ترش است روی یار قدری شیرین‌تر از این ترش ندیدم شکری
بیزار شود شکر ز شیرینی خویش گر زان شکر ترش بیابد خبری
با نااهلان اگر چو جانی باشی ما را چه زیان تو در زیانی باشی
گیرم که تو معشوق جهانی باشی آری باشی، ولی زمانی باشی
با یار به گلزار شدم رهگذری بر گل نظری فکندم از بی‌خبری
دلدار به من گفت که شرمت بادا رخسار من اینجا و تو بر گل نگری
بد می‌کنی و نیک طمع می‌داری هم بد باشد سزای بدکرداری
با اینکه خداوند کریم و است و رحیم گندم ندهد بار چو جو می‌کاری
پران باشی چو در صف یارانی پری باشی سقط چو بی ایشانی
تا پرانی تو حاکمی بر سر آن چون پر گشتی ز باد سرگردانی
برخیز و به نزد آن نکونام درآی در صحبت آن یار دلارام درآی
زین دام برون جه و در آن دام درآی از در اگرت براند از بام درآی
بر ظلمت شب خیمه‌ی مهتاب زدی می‌خفت خرد بر رخ او آب زدی
دادی همه را به وعده خواب خرگوشی وز تیغ فراق گردن خواب زدی
بر کار گذشته بین که حسرت نخوری صوفی باشی و نام ماضی نبری
ابن‌الوقتی، جوانی و وقت بری تا فوت نگردد این دم ما حضری
بر گلشن یارم گذرت بایستی بر چهره‌ی او یک نظرت بایستی
در بی‌خبری گوی ز میدان بردی از بی‌خبریها خبرت بایستی
بنمای به من رخت بکن مردمی تا لاف زنم که دیده‌ام خرمی
ای جان جهان از تو چه باشد کمی کز دیدن تو شاد شود آدمی
بوئی ز تو و گل معطر نی نی با دیدنت آفتاب و اختر نی نی
گوئی که شب است سوی روزن بنگر گر تو بروی شب است دیگر نی نی
بی‌آتش عشق تو تو نخوردم آبی بی‌نقش خیال تو ندیدم آبی
در آب تو کوست چون شراب نابی می‌نالم و می‌گردم چون دولابی
بیچاره دلا که آینه‌ی هر اثری گر سر کشی از صفات با دردسری
ای آینه‌ای که قابل خیر وشری زان عکس ترا چه غم که تو بیخبری
بی‌جهد به عالم معانی نرسی زنده به حیات جاودانی نرسی
تا همچو خلیل آتش اندر نشوی چون خضر به آب زندگانی نرسی
بیخود باشی هزار رحمت بینی با خود باشی هزار زحمت بینی
همچون فرعون ریش را شانه مکن گر شانه کنی سزای سبلت بینی
بیرون نگری صورت انسان بینی خلقی عجب از روم و خراسان بینی
فرمود که ارجعی رجوع آن باشد بنگر به درون که بجز انسان بینی
پیش آی خیال او که شوری داری بر دیده‌ی من نشین که نوری داری
در طالع خود ز زهره سوری داری در سینه چو داود زبوری داری
بی‌نام و نشان چون دل و جانم کردی بی‌کیف طرب دست زنانم کردی
گفتم به کجا روم که جان را جانیست بی‌جا و روان همچو روانم کردی
پیوسته مها عزم سفر می‌داری چون چرخ مرا زیر و زبر می‌داری
شیری و منم شکار در پنجه‌ی تو دل خوردئی و قصد جگر می‌داری
تا چند ز جان مستمند اندیشی تا کی ز جهان پرگزند اندیشی
آنچه از تو ستد همین کالبد است یک مزبله گو مباش چند اندیشی
تا خاک قدوم هر مقدم نشوی سالار سپاه نفس و آدم نشوی
تا از من و مای خود مسلم نشوی با این ملکان محروم و همدم نشوی
تا درد نیابی تو به درمان نرسی تا جان ندهی به وصل جانان نرسی
تا همچو خلیل اندر آتش نروی چون خضر به سرچشمه‌ی حیوان نرسی
تا در طلب گوهر کانی کانی تا در هوس لقمه‌ی نانی نانی
این نکته‌ی رمز اگر بدانی دانی هر چیزی که در جستن آنی آنی
تا عشق آن روی پریزاد شوی وانگه هردم چو خاک برباد شوی
دانم که در آتشی و بگذاشتمت باشد که در این واقعه استاد شوی
تا هشیاری به طعم مستی نرسی تا تن ندهی به جان پرستی نرسی
تا در غم عشق دوست چون آتش و آب از خود نشوی نیست به هستی نرسی
تقصیر نکرد عشق در خماری تقصیر مکن تو ساقی از دلداری
از خود گله کن اگر خماری داری تا خشت به آسیا بری خاک آری
تو آب نی خاک نی تو دگری بیرون ز جهان آب و گل در سفری
قالب جویست و جان در او آب حیات آنجا که توئی از این دو هم بی‌خبری
توبه کردم ز شور و بی‌خویشتنی عشقت بشنید از من به این ممتحنی
از هیزم توبه‌ی من آتش بفروخت می‌سوخت مرا که توبه دیگر نکنی
تو دوش چه خواب دیده‌ای می‌دانی نی دانش آن نیست بدین آسانی
در دست و تن تو کاله پنهان کرده است ای شحنه چراش زو نمی‌رنجانی
تو سیر شدی من نشدم زین مستی من نیست شدم تو آنچه هستی هستی
تا آب ز نا و آسیا می‌ریزد می‌گردد سنگ و می‌زخد در پستی
جانا ز تو بیزار شوم نی نی نی با جز تو دگر یار شوم نی نی نی
در باغ وصالت چو همه گل بینم سرگشته بهر خار شوم نی نی نی
جان بگریزد اگر ز جان بگریزی وز دل بگریزم ار از آن بگریزی
تو تیری و ما همچو کمانیم هنوز تیری چه عجب گر ز کمان بگریزی
جان در ره ما بباز اگر مرد دلی ورنی سر خویش گیر کز ما بحلی
این ملک کسی نیافت از تنگ دلی حق می‌طلبی و مانده در آب و گلی
جان دید ز جانان ازل دمسازی می‌خواهد کز من ببرد هنبازی
این بازیها که جان برون آورده است ما را به خود تمام بازی بازی
جان روز چو مار است به شب چون ماهی بنگر که تو با کدام جان همراهی
گه با هاروت ساحر اندر چاهی گه در دل زهره پاسبان ماهی
جانم دارد ز عشق جان‌افزایی از سوداها لطیفتر سودایی
وز شهر تنم چو لولیان آواره است هر روز به منزلی و هر شب جایی
چشمان خمار و روی رخشان داری کان گوهر و لعل بدخشان داری
گیرم که چو غنچه خنده پنهان داری گل را ز جمال خود تو خندان داری
چشم تو بهر غمزه بسوزد مستی گر دلبندی هزار خون کردستی
از پای درآمد دل و دل پای نداشت از دست کسی که او ندارد رستی
چشم مستت ز عادت خماری افغان که نهاد رسم تنها خواری
چون می مددیست ای بخیلیت چراست می می نخوری و شیره می‌افشاری
چندان گفتی که از بیان بگذشتی چندان گشتی بگرد آن کان گشتی
کشتی سخن در آب چندان راندی نی تخته بماند نی تو و نی کشتی
چون جمله خطا کنم صوابم تو بسی مقصود از این عمر خرابم تو بسی
من میدانم که چون بخواهم رفتن پرسند چه کرده‌ای جوابم تو بسی
چون خار بکاری رخ گل می‌خاری تا گل ناری بر ندهد گلناری
فعل تو چو تخم و این جهان طاهون است تا خشت بر آسیا بری خاک آری
چون ساز کند عدم حیات افزایی گیری ز عدم لقمه و خوش می‌خایی
در می‌رسدت طبق طبق حلواها آنجا نه دکان پدید و نه حلوایی
چونست به درد دیگران درمانی چون نوبت درد ما رسد درمانی
من صبر کنم تا ز همه وامانی آئی بر ما چو حلقه بر درمانی
چون شب بر من زنان و گویان آئی در نیم شبی صبح طرب بنمایی
زلف شب را گره گره بگشایی چشمت مرسا که سخت بی‌همتایی
چون کار مسافران دینم کردی حمال امانت یقینم کردی
گفتم که ضعیفم و گرانست این بار زورم دادی و آهنینم کردی
چون مست شوی قرابه بر پای زنی با دشمن جان خویشتن رای زنی
هم باده خوری مها هم نای زنی این طمع مکن که هر دو یک جای زنی
چون ممکن آن نیست اینکه از بر ما برهی یا حیله کنی ز حیله‌ی ما بجهی
یا بازخری تو خویش و مالی بدهی آن به که دگر سر نکشی سر بنهی
چونی ای آنکه از جمال فردی صدبار ز چو نیم برون آوردی
چون دانستم ترا و چونت دیدم بی‌دانش و بینشم به کلی ویران بردی
چون نیشکر است این نیت ای نایی شیرین نشود خسرو ما گر نایی
هر صبحدم آدم که هر صبحدمی از عالم پیر بردمد برنایی
حاشا که به ماه گویمت میمانی یا چون قد تو سرو بود بستانی
مه را لب لعل شکرافشان ز کجاست در سرو کجاست جنبش روحانی
حیف است که پیش کر زنی طنبوری یا یوسف همخانه کنی با کوری
یا قند نهی در دو لب رنجوری یا جفت شود مخنثی با حوری
خواهی که حیات جاودانه بینی وز فقر نشانه‌ی عیانی بینی
اندر ره فقر بد مرو تا نرود مردانه درآ که زندگانی بینی
خواهی که در این زمانه فردی گردی یا در ره دین صاحب دردی گردی
این را بجز از صحبت مردان مطلب مردی گردی چو گرد مردی گردی
خود را چو دمی ز یار محرم یابی در عمر نصیب خویش آن دم یابی
زنهار که ضایع نکنی آن دم را زیرا که دگر چنان دمی کم‌یابی
خود هیچ بسوی ما نگاهی نکنی گیرم که گناهست گناهی نکنی
دل در گل رخسار تو می‌نالد زار بر آینه‌ی دلم تو آهی نکنی
خوش باش که خوش نهاد باشد صوفی از باطن خویش شاد باشد صوفی
صوفی صاف است غم بر او ننشیند کیخسرو و کیقباد باشد صوفی
خوش می‌سازی مرا و خوش می‌سوزی خوش پرده همی دری و خوش می‌دوزی
آموختیم جوانی اندر پیری از بخت جوان صلای پیرآموزی
خیری بنمودی و ولیکن شری نرمی و خبیث همچو مار نری
صدری و بزرگی و زرت هست ولیک انصاف بده که سخت مادر غری
در بادیه‌ی عشق تو کردم سفری تا بو که بیایم ز وصالت خبری
در هر منزل که می‌نهادم قدمی افکنده تنی دیدم و افتاده سری
در بی‌خبری خبر نبودی چه بدی و اندیشه‌ی خیر و شر نبودی چه بدی
ای هوش تو و گوش من و حلقه‌ی در گر حلقه‌ی سیم و زر نبودی چه بدی
در چشم منست این زمان ناز کسی در گوش منست این دم آواز کسی
در سینه منم حریف و انباز کسی سرمستم کی نهان کنم راز کسی
در چشم منی و گرنه بینا کیمی در مغز منی و گرنه شیدا کیمی
آنجا که نمی‌دانم آنجای کجاست گر عشق تو نیستی من آنجا کیمی
در خاک اگر رفت تن بیجانی جان بر فلک افرازد و شاذروانی
در خاک بنفشه‌ای بپایید و برست چون برندهد سرو چنان بستانی
در دست اجل چو درنهم من پایی در کتم عدم در افکنم غوغایی
حیران گردد عدم که هرگز جایی در هر دو جهان نیست چنین شیدایی
در دل نگذشت کز دلم بگذاری یا رخت فتاده در گلم بگذاری
بسیار زدم لاف تو با دشمن و دوست ای وای به من گر خجلم بگذاری
در دل نگذارمت که افگار شوی در دیده ندارمت که بس خار شوی
در جان کنمت جای نه در دیده و دل تا در نفس بازپسین یار شوی
در روزه چو از طبع دمی پاک شوی اندر پی پاکان تو بر افلاک شوی
از سوزش روزه نور گردی چون شمع وز ظلمت لقمه لقمه‌ی خاک شوی
در زهد اگر موسی و هارون آئی وانگاه چو جبرئیل بیرون آئی
از صورت زهد خود چه مقصود ترا در سیرت اگر یزید و قارون آئی
در زیر غزل‌ها و نفیر و زاری دردیست مرا ز چهره‌های ناری
هرچند که رسم دلبریهاش خوشست کو آن خوشی‌ئیکه او کند دلداری
در عالم حسن اینت سلطان که توئی در خطه‌ی لطف شهره برهان که توئی
در قالب عاشقان بی‌جان گشته انصاف بدادیم زهی جان که توئی
در عشق تو خون دیده بارید بسی جان در تن من ز غم بنالید بسی
آگاه نی ز حالم ای جان جهان چرخم به بهانه تو مالید بسی
در عشق تو خون دیده بارید بسی جان در تن من ز غم بنالید بسی
آگاه نی ز حالم ای جان جهان چرخم به بهانه تو مالید بسی
در عشق موافقت بود چون جانی در مذهب هر ظریف معنی دانی
از سی و دو دندان چو یکی گشت دراز بی‌دندان شد از چنان دندانی
در عشق هر آن که برگزیند چیزی از نفس هوس بر او نشیند چیزی
عشق آینه است هرکه در وی بیند جز ذات و صفات خود نبیند چیزی
درویشان را عار بود محتشمی واندر دلشان بار بود محتشمی
اندر ره دوست فقر مطلق خوشتر کاندر ره او خوار بود محتشمی
در هر دو جهان دلبر و یارم تو بسی زیرا که به هر غمیم فریاد رسی
کس نیست بجز تو ایمه اندر دو جهان جز آن که ببخشیش باکرام کسی
دستار نهاده‌ای به مطرب ندهی دستار بده تا ز تکبر برهی
خود را برهان از اینکه دستار نهی دستار بده عوض ستان تاج شهی
دل از می عشق مست می‌پنداری جان شیفته‌ی الست می‌پنداری
تو نیستی و بلای تو در ره تو آنست که خویش هست می‌پنداری
دلدار به زیر لب بخواند چیزی دیوانه شوی عقل نماند چیزی
یارب چه فسونست که او می‌خواند کاندر دل سنگ می‌نشاند چیزی
دلدار مرا گفت ز هر دلداری گر بوسه خری بوسه ز من خر باری
گفتم که به زر گفت که زر را چکنم گفتم که به جان گفت که آری آری
دل گفت مرا بگو کرا می‌جوئی بر گرد جهان خیره چرا می‌پوئی
گفتم که برو مرا همین خواهی گفت سرگشته من از توام مرا می‌گوئی
دل کیست همه کار و گیاییش توئی نیک و بد و کفر و پارساییش توئی
گفتم که برو مرا همین خواهی گفت سرگشته من از توام مرا می‌گوئی
دوش آمد آن خیال تو رهگذری گفتم بر ما باش ز صاحب نظری
تا صبح دو چشم من بگفتش بتری مهمان منی به آب چندانکه خوری
دوش از سر عاشقی و از مشتاقی می‌کردم التماس می از ساقی
چون جاه و جمال خویش بنمود به من من نیست شدم بماند ساقی ساقی
دوشینه مرا گذاشتی خوش خفتی امشب به دغل بهر سوئی میافتی
گفتم که مرا تا به قیامت جفتی گو آن سخنی که وقت مستی گفتی
دی بلبلکی لطیفکی خوش گوئی می‌گفت ترانه‌ای کنار جوئی
کز لعل و زمرد و زر و زیره توان برساخت گلی ولی ندارد بوئی
دی بود چنان دولت و جان افروزی و امروز چنین آتش عالم سوزی
افسوس که در دفتر ما دست خدا آن را روزی نبشت این را روزی
دیروز فسون سرد برخواند کسی او سردتر از فسون خود بود بسی
بر مایده‌ی عشق مگس بسیار است ای کم ز مگس کو برمد از مگسی
دی عاقل و هشیار شدم در کاری برهم زدم دوش مر مرا عیاری
دیدم که دل آن اوست من اغیارش بیرون رفتم از آن میان من باری
دی مست بدی دلا و چست و سفری امروز چه خورده‌ای که از دی بتری
رقصان شده سر سبز مثال شجری یا حاجب خورشید بسان سحری
رفتم بر یار از سر سر دستی گفتا ز درم برو که این دم مستی
گفتم بگشای در که من مست نیم گفتا که برو چنانکه هستی هستی
رفتم به طبیب گفتم ای بینایی افتاده‌ی عشق را چه می‌فرمایی
ترک صفت و محو وجودم فرمود یعنی که ز هر چه هست بیرون آئی
رقص آن نبود که هر زمان برخیزی بی‌درد چو گرد از میان برخیزی
رقص آن باشد کز دو جهان برخیزی دل پاره کنی ور سر جان برخیزی
رو ای غم و اندیشه خطا می‌گوئی از کان وفا چرا جفا می‌گوئی
هر کودک را گر از جفا ترسانند من پیر شدم در این مرا می‌گوئی
روزی به خرابات گذر می‌کردی کژ کژ به کرشمه‌ای نظر می‌کردی
آنها که جهان زیر و زبر می‌کردند چون کار جهان زیر و زبر می‌کردی
زان ماه چهارده که بود اشراقی گشتم زر ده دهی من از براقی
آن نیز ببرد از من تا هیچ شدم ار ده ببرد چهار ماند باقی
زاهد بودم ترانه گویم کردی سر فتنه‌ی بزم و باده‌جویم کردی
سجاده‌نشین با وقارم دیدی بازیچه‌ی کودکان کویم کردی
زاهد که نبرد هیچ سود ای ساقی آن زهد نبود می‌نمود ای ساقی
مردانه درآ مرو تو زود ای ساقی کاندر ازل آنچه هست بود ای ساقی
سرسبزتر از تو من ندیدم شجری پرنورتر از تو من ندیدم قمری
شبخیزتر از تو من ندیدم سحری پرذوق‌تر از تو من ندیدم شکری
سرسبزی باغ و گلشن و شمشادی رقاص کن دلی و اصل شادی
ای آنکه هزار مرده را جان دادی شاگرد تو می‌شوم که بس استادی
سرمستم و سرمستم و سرمست کسی می خوردم و می خوردم و از دست کسی
همچون قدحم شکست وانگه پرکرد آخر ز گزاف نیست اشکست کسی
سوگند همی خورد پریر آن ساقی می‌گفت به حق صحبت مشتاقی
گر باده دهم به شهری و آفاقی عقلی نگذارم به جهان من باقی
شادی شادی و ای حریفان شادی زان سوسن آزاد هزار آزادی
می‌گفت که دادی عاشقی من دادم آری دادی مها و دادی دادی
شب رفت و دلت نگشت سیر، ای ایچی دست تو اگر نگیرد آن مه هیچی
خفتند حریفان همه چاره‌ات اینست کاندر می لعل و در سر خود پیچی
شمشیر اگر گردن جان ببریدی بل احیاء بربهم که شنیدی
روح یحیی اگر نه باقی بودی در خون سر او سه ماه کی گردیدی
شمعی است دل مراد افروختنی چاکیست ز هجر دوست بردوختنی
ای بی‌خبر از ساختن و سوختنی عشق آمدنی بود نه آموختنی
صد روز دراز گر به هم پیوندی جان را نشود از این فغان خرسندی
ای آن که به این حدیث ما می‌خندی مجنون نشدی هنوز دانشمندی
عاشق شوی ای دل و ز جان اندیشی دزدی کنی و ز پاسبان اندیشی
دعوی محبت کنی ای بی‌معنی وانگه ز زبان این و آن اندیشی
عالم سبز است و هر طرف بستانی از عکس جمال گل‌رخی خندانی
هر سو گهریست مشتعل از کانی هر سو جانیست متصل با جانی
عاینت حمامة تحاکی حالی تبکی و تصیح فوق غصن عالی
او ناله همی‌کرد و منش می‌گفتم می‌نال بر این پرده که خوش می‌نالی
عشق آن نبود که هر زمان برخیزی وز زیر دو پای خویش گردانگیزی
عشق آن باشد که چون درآئی به سماع جان در بازی وز دو جهان برخیزی
عشقت صنما چه دلبریها کردی در کشتن بنده ساحریها کردی
بخشی همه عشقت به سمرقند دلم آگاه نی چه کافریها کردی
عید آمد و عید بس مبارک عیدی گر گردون را دهان بدی خندیدی
این هست ولیک اگر ز من بشنیدی افسوس که عید عید ما را دیدی
عید آمد و هرکس قدری مقداری آراسته خود را ز پی دیداری
ما را چو توئی عید بکن تیماری ای خلعت گل فکنده بر هر خاری
غم را دیدم گرفته جام دردی گفتم که غما خبر بود رخ زردی
گفتا چکنم که شادیی آوردی بازار مرا خراب و کاسد کردی
غمهای مرا همه بناغم داری واندر غم خود همچو بناغم داری
گویی که تراام و چرا غم داری ترسم که نباشی و چراغم داری
کافر نشدی حدیث ایمان چکنی بی‌جان نشدی حدیث جانان چکنی
در عربده‌ی نفس رکیکی تو هنوز بیهوده حدیث سر سلطان چکنی
گاه از غم او دست ز جان می‌شوئی گه قصه‌ی آ، به درد دل می‌گوئی
سرگشته چرا گرد جهان می‌پوئی کو از تو برون نیست کرا می‌جویی