دیوان شمس/سحرگه گفتم آن مه را که ای من جسم و تو جانی
ظاهر
| سحرگه گفتم آن مه را که ای من جسم و تو جانی | بدین حالم که میبینی وزان نالم که میدانی | |||||
| ورای کفر و ایمانی و مرکب تند میرانی | چه بس بیباک سلطانی همین میکن که تو آنی | |||||
| یکی بازآ به ما بگذر به بیشه جانها بنگر | درختان بین ز خون تر به شکل شاخ مرجانی | |||||
| شنودی تو که یک خامی ز مردان میبرد نامی | نمیترسد که خودکامی نهد داغش به پیشانی | |||||
| مشو تو منکر پاکان بترس از زخم بیباکان | که صبر جان غمناکان تو را فانی کند فانی | |||||
| تو باخویشی به بیخویشان مپیچ ای خصم درویشان | مزن تو پنجه با ایشان به دستانی که نتوانی | |||||
| که شمس الدین تبریزی به جان بخشی و خون ریزی | ز آتش برکند تیزی به قدرتهای ربانی | |||||