دیوان شمس/دلدار من در باغ دی می گشت و می گفت ای چمن
ظاهر
| دلدار من در باغ دی می گشت و می گفت ای چمن | صد حور خوش داری ولی بنگر یکی داری چو من | |||||
| گفتم صلای ماجرا ما را نمیپرسی چرا | گفتا که پرسشهای ما بیرون ز گوش است و دهن | |||||
| گفتم ز پرسش تو بحل باری اشارت را مهل | گفت از اشارتهای دل هم جان بسوزد هم بدن | |||||
| گفتم که چونی در سفر گفتا که چون باشد قمر | سیمین بر و زرین کمر چشم و چراغ مرد و زن | |||||
| گشتن به گرد خود خطا الا جمال قطب را | او را روا باشد روا کو ره رو است اندر وطن | |||||
| هم ساربان هم اشتران مستند از آن صاحب قران | ای ساربان منزل مکن جز بر در آن یار من | |||||
| ای عشرت و ای ناز ما ای اصل و ای آغاز ما | آخر چه داند راز ما جان حسن یا بوالحسن | |||||
| ای عشق تو در جان من چون آفتاب اندر حمل | وی صورتت در چشم من همچون عقیق اندر یمن | |||||
| چون اولین و آخرین در حشر جمع آید یقین | از تو نباشد خوبتر در جمله آن انجمن | |||||
| مجنون چو بیند مر تو را لیلی بر او کاسد شود | لیلی چو بیند مر تو را گردد چو مجنون ممتحن | |||||
| در جست و جوی روی تو در پای گل بس خارها | ای یاس من گوید همیاندر فراقت یاسمن | |||||
| گر آفتاب روی تو روزی ده ما نیستی | ذرات کونین از طمع کی باز کردندی دهن | |||||
| حیوان چو قربانی بود جسمش ز جان فانی بود | پس شرحههای گوشتش زنده شود زین بابزن | |||||
| آتش بگوید شرحه را سر حیاتات بقا | کای رسته از جان فنا بر جان بیآزار زن | |||||
| نعره زنند آن شرحهها یا لیت قومی یعلمون | گر نعره شان این سو رسد نی گبر ماند نی وثن | |||||
| نی ترش ماند در دلی نی پای ماند در گلی | لبیک لبیک و بلی می گوی و می رو تا وطن | |||||
| هست این سخن را باقیی در پرده مشتاقیی | پیدا شود گر ساقیی ما را کند بیخویشتن | |||||