دیوان شمس/دست بنه بر دلم از غم دلبر مپرس
ظاهر
| دست بنه بر دلم از غم دلبر مپرس | چشم من اندرنگر از می و ساغر مپرس | |||||
| جوشش خون را ببین از جگر مومنان | وز ستم و ظلم آن طره کافر مپرس | |||||
| سکه شاهی ببین در رخ همچون زرم | نقش تمامی بخوان پس تو ز زرگر مپرس | |||||
| عشق چو لشکر کشید عالم جان را گرفت | حال من از عشق پرس از من مضطر مپرس | |||||
| هست دل عاشقان همچو دل مرغ از او | جز سخن عاشقی نکته دیگر مپرس | |||||
| خاصیت مرغ چیست آنک ز روزن پرد | گر تو چو مرغی بیا برپر و از در مپرس | |||||
| چون پدر و مادر عاشق هم عشق اوست | بیش مگو از پدر بیش ز مادر مپرس | |||||
| هست دل عاشقان همچو تنوری به تاب | چون به تنور آمدی جز که ز آذر مپرس | |||||
| مرغ دل تو اگر عاشق این آتشست | سوخته پر خوشتری هیچ تو از پر مپرس | |||||
| گر تو و دلدار سر هر دو یکی کرده اید | پای دگر کژ منه خواجه از این سر مپرس | |||||
| دیده و گوش بشر دان که همه پرگلست | از بصر پر وحل گوهر منظر مپرس | |||||
| چونک بشستی بصر از مدد خون دل | مجلس شاهی تو راست جز می احمر مپرس | |||||
| رو تو به تبریز زود از پی این شکر را | با لطف شمس حق از می و شکر مپرس | |||||