دیوان شمس/جان و جهان میروی جان و جهان میبری
ظاهر
| جان و جهان میروی جان و جهان میبری | کان شکر میکشی با شکران میخوری | |||||
| ای رخ تو چون قمر تک مرو آهسته تر | تا نخلد شاخ گل سینه نیلوفری | |||||
| چهره چون آفتاب میبری از ما شتاب | بوی کن آخر کباب زین جگر آذری | |||||
| یک نظری گر وفاست هم صدقات شماست | گر برسانی رواست شکر چنین توانگری | |||||
| تا جگر خون ما تا دل مجنون ما | تا غم افزون ما کسب کند بهتری | |||||
| شکر که ما سوختیم سوختن آموختیم | وز جگر افروختیم شیوه سامندری | |||||
| فاسد سودای تو مست تماشای تو | بوسد بر پای تو از طرب بیسری | |||||
| عشق من ای خوبرو رونق خوبان به تو | گاه شوی بت شکن گاه کنی آزری | |||||
| مستی از آن دید و داد شادی از آن بخت شاد | چشم بدت دور باد تا که کنی لمتری | |||||
| جانب دل رو به جان تا که ببینی عیان | حلقه جوق ملک صورت نقش پری | |||||
| از ملک و از پری چون قدری بگذری | محو شود در صفات صورت و صورتگری | |||||