دیوان شمس/ای جان و دل از عشق تو در بزم تو پا کوفته
ظاهر
| ای جان و دل از عشق تو در بزم تو پا کوفته | سرها بریده بیعدد در رزم تو پا کوفته | |||||
| چون عزم میدان زمین کردی تو ای روح امین | ذرات خاک این زمین از عزم تو پا کوفته | |||||
| فرمان خرمشاهیت در خون دل توقیع شد | کف کرد خون بر روی خون از جزم تو پا کوفته | |||||
| ای حزم جمله خسروان از عهد آدم تا کنون | بستان گرو از من به جان کز حزم تو پا کوفته | |||||
| خوارزمیان منکر شده دیدار بیچون را ولی | از بینش بیچون تو خوارزم تو پا کوفته | |||||
| ای آفتاب روی تو کرده هزیمت ماه را | و آن ماه در راه آمده از هزم تو پا کوفته | |||||
| چون شمس تبریزی کند در مصحف دل یک نظر | اعراب او رقصان شده هم جزم تو پا کوفته | |||||