دیوان سلمان ساوجی/ترکیبات/جام صبوح میدهد نور و صفای صبحدم
| جام صبوح میدهد نور و صفای صبحدم | گویی آفتاب وش نور فزای صبحدم | |||||
| صبح رسید و میرود یکدمهای که حاضر است | از می و چنگ ساز کن برگ و نوای صبحدم | |||||
| خاست هوای صبحدم جان به تن پیاله ده | هان که پیاله میدهد جان به هوای صبحدم | |||||
| جلوه کنان عروس صبح آمد و می دمد افق | از زر مغربی خور روی نمای صبحدم | |||||
| صبح سفید اطلسی ساخت قبای آسمان | ساز چو من به عکس می لعل قبای صبحدم | |||||
| پیش که آهوی فلک سنبل شب چرا کند | زلف غزال ما نگر نافه گشای صبحدم | |||||
| آن می خور شعاع ده در دل شب که این نفس | صبح رسید و میرسد خود ز قفای صبحدم | |||||
| باد فدای مهوشی جان و دلم که دل درو | دید صفای صبح را یافت وفای صبحدم | |||||
| بس که ز شرم عارضت چهره صبح ریخت خون | دامن خاک پر ز خوی کرد حیای صبحدم | |||||
| صبح نمود نلع مه نعل بهاش در دل است | از زر و جان لعل ده نعل بهای صبحدم | |||||
| صبح به صدق و روشنی هست چو رای پادشه | لاجرم آفتاب شد تابع رای صبحدم | |||||
شاه معز دین حق ملک خدای راستین
شیخ اویس کان کرم بحر عطای راستین
در دل من زمان زمان مهر و وفای تازه بین
هر نفسم چو صبحدم صدق و صفای تازه بین
| در دل تنگ عاشقان هر نفس از هوای او | ز آمد و شد که میکند باد هوای تازه بین | |||||
| تازه شدست زخم من باورت ار نمیکند | بر دل ریش من بیا زخم جفای تازه بین | |||||
| میگذرد خیال او روز و شبم به چشم دل | بر طبقات چشم و دل هان پی بای تازه بین | |||||
| قصه عیسوی کهن گشن کنون به تازگی | عارض نازکش نگر روح فزای تازه بین | |||||
| از قبل لبش دهد دیده گهر به دامنم | دامن من زمان زمان پر ز عطای تازه بین | |||||
| ماه چو دید عارضش چشمه مهر خواندش | بر لب چشمهاش دمان مهر گیای تازه بین | |||||
| ساقی بزم در خزان جام بلور باده را | ز اطلس لعل دم به دم داده قبای تازه بین | |||||
| بلبل اگر نمیکند ناله به روی گلرخی | نغمه نو سماع کن نغمه سرای تازه بین | |||||
| مدح و ثنای شاه شد ورد و زبان خاطرم | روضه خاطر مرا ورد و ثنای تازه بین | |||||
دامن آخر الزمان وصل قبای دولتش
آستی قبای او بحر نمای راستین
صبح چو مطرب مغان راه و نوای نوزند
گوشهنشین ز راه خود گردد و رای نوزند
| کسوت عکس مه کهن شد ز جمال نوبتم | نوبت حسن بعد ازین مه ز برای نوزند | |||||
| روزه نمیگشاید ار زاهد روزهدار را | بر سر کاسههای می چنگ صلای نوزند | |||||
| چرخ دوتاست بس کهن نیست نوایی اندرو | کو صنمی که بهر ما ساز سه تاز نوزند | |||||
| تازه کند زمان زمان عیش کهن میان جان | نای که هر نفس چو نی دم ز هوای نوزند | |||||
| آن دف دستیار کو حلقه بگوش مطرب است | مطرب بزم هر نفس از چه قفای نوزند | |||||
| زهره ز رشک عود را بر سر آتش افکند | عودی شکرین سخن چونکه نوای نوزند | |||||
| باده به یاد حضرتی نوش که قدر همتش | زان سوی خیمه فلک پردهسرای نوزند | |||||
| آنکه برون ازین کهن طاق سما به صد درج | همتش ار علو خود طاق نمای نوزند | |||||
مطرب بزم عیشش از جمع بتان خوش سرا
زهره سزد که میزند ساز و نوای راستی
خیز و کلید صبح بین قفل گشای زندگی
جرعه می به خاکیان داده صفای زندگی
| پیش که خشت زر زند روز ز جرعه خاک را | گل کن ز آنکه مینهد صبح بنای زندگی | |||||
| روز و شب آب زندگی جوی ز چشمه قدح | هیچت اگر به فضل دی هست هوای زندگی | |||||
| آتش دی مهی بدم همچو مسیح زنده کن | ز آب حیات چون خضر جوی بقای زندگی | |||||
| واسطهای است ساقیه جلوه ده عروس زر | آیینهای است جام می روی نمای زندگی | |||||
| آتش زود میر را خاک سیاه بر سر است | آتش آب رز طلب عمر فزای زندگی | |||||
| شمع حیات میکشد باد خزان و میزند | بر دل و بر دماغ جان باد هوای زندگی | |||||
| عشرت و عیش روح را برگ و نواست چنگ و نی | بر دل و بر هوای جان باد و هوای زندگی | |||||
| یاد سکندر زمان میخور و زندهمان که خضر | آب حیات در جهان خورد برای زندگی | |||||
کسری اردشیر فر بهمن اردوان محل
شاه سکندر آستان خضر برای بقای راستین
آینه جمال جان چیست لقای روی تو
آینهای ندیدهام من به صفای روی تو
| برگ گل است در جهان کو به رخ تو اندکی | ماند و گر نماند او باد بقای روی تو | |||||
| میرود آفتاب وش خلق چو سایه در قفا | رخ بنمای تا خورد خلق قفای روی تو | |||||
| ز آب و هوای روی تو یافتهاند زندگی | جان و دل من ای خوشا آب و هوای روی تو | |||||
| در دو جهان به جان تو را خلق همی خرند و من | هر دو جهان نهادهام نیم بهای روی تو | |||||
| دید مشاطه روی تو آینه داد رونما | آینه کیست تا بود روی نمای روی تو | |||||
| روی مبارک تو تا در دل من گرفت جا | درد و جهان مرا کسی نیست بجای روی تو | |||||
| روی تو دید چشم من در پی دیده رفت دل | هست گناه چشم من نیست خطای روی تو | |||||
| حد گدایی درت نیست مرا که روز و شب | ماه و خورند بر فلک هر دو گدای روی تو | |||||
| تا نرسد به روی تو چشم حسود دم به دم | فاتحه خواند و می دمد صبح برای روی تو | |||||
| چون به ربیع روی ابر از کف پادشاه ما | در عرق است دم به دم گل ز حیای روی تو | |||||
کسری و جم به درگهت هر دو شه دروغیند
حاتم و معن بر درت هر دو گدای راستین
من چه شود اگر شوم کشته برای چون تویی
صد من از فنا شود باد بقای چون تویی
| جور تو هست دولتی کان نرسد به چون منی | کی به کسی چو من رسد جور و جفای چون تویی | |||||
| عشق همان قدس دان قله سر نشیمنش | تا به سر که درفتد ظل همای چون تویی | |||||
| نیست سری که نیست آن منزل سر عشق تو | قطع منازل چنین هست به پای جون تویی | |||||
| بر سر کوی عاشقی کوی و گدا یکی بود | پادشهی کند کسی کوست گدای چون تویی | |||||
| چشم خوشت به یک نظر بیش هزارجان دهد | چون کم ازین قدر بود فیض عطای چون تویی | |||||
| از گل روی نازکت پرده چرا کشد صبا | کیست که تا بود صبا پرده گشای چون تویی | |||||
| گر ندهم به عشق تو جان نه ز قدر جان بود | زان ندهم که دانمش نیست سزای چون تویی | |||||
| ای که چو عمر در خوری خون مرا چه میخوری | خون نخورم که خون من نیست خواری چون تویی | |||||
| خود نبود جفا روا خاصه بر آنکه او بود | بنده شاه میزند لاف هوای چون تویی | |||||
هست ز آب روی تو بر لب جوی سلطنت
سر و جلال و جاه را نشو و نمای راستین
چند کشند اهل دل بار بلای آسمان
خود به کران نمیرسد جور و جفای آسمان
| ژنده خویش را به از اطلس آسمان نهم | تا ز طمع نبایدم گشت گدای آسمان | |||||
| پوشش من مبین ببین نفس مجردم که من | می نخرم به نیم جو سبز قبای آسمان | |||||
| من که گلیم فقر را ساختهام ردای فقر | گردن من چرا کشد بار ردای آسمان | |||||
| ملک قناعتم اگر زانچه مدد دهد به نقد | باز دهم به آسمان جنس عطای آسمان | |||||
| دل به سرای آسمان هیچ فرو نیایدم | کاش که آمدی فرو کهنه سرای آسمان | |||||
| بانی دهر ز آسمان خانه فقر به نهد | گر چه ز خشت سیم و زر ساخت بنای آسمان | |||||
| نقد کمال میکند بر در خاکیان طلب | راست از آن نمیشود پشت دو تای آسمان | |||||
| اشک من است هر دمی غسل ده تن زمین | آه من است هر شبی قلعه گشای آسمان | |||||
| قاضی چرخ میزند بیگنهم ز خود برون | من چه کنم نهادهام تن به قضای آسمان | |||||
| من ز جفای آسمان بر در شاه میروم | کاهل زمانه را درش هست بجای آسمان | |||||
تخت و وقار و قدر او مملکت شکوه را
عرش حقیقی آمده ارض و سمای راستین
اوست خدایگان دین خانه خدای مملکت
حسن طراز مملکت عدل فزای مملکت
| ملک چه قیمت آورد در نظر جلال او | نعل سم سمند او هست بهای مملکت | |||||
| منصب و عزت شهان مملکت است و شاه را | عزت و منصبی دگر هست ورای مملکت | |||||
| حضرت کبریای او ملک دوام سلطنت | ذات ملک لقای او اصل بقای مملکت | |||||
| آنکه به دور حکم او دید مهندس فلک | زان روی ملک آسمان حد سرای مملکت | |||||
| شام منیر پرچمش صبح نمای سلطنت | شمع ضمیر روشنش راهنمای مملکت | |||||
| ای که ز حفظ عدل تو مملکت است در امان | ور نکند دمی مدد عدل تو وای مملکت | |||||
| بست عروس ملک را با تو نکاح سر مدی | با تو قضای او بود هم به رضای مملکت | |||||
| مملکت است بر دعا داشته دست بهر تو | زانکه دعای جان تو هست دعای مملکت | |||||
| از همه رنج مملکت برد پناه بر درت | راستی آنکه بیش ازین نیست دوای مملکت | |||||
هر سخن تو را خرد مملکتی بها دهد
حاصل هفت کشورش نیست بهای راستین
ای لمعات خنجرت صاعقه رای معرکه
نیزه دل شکاف تو قلب گشای معرکه
| خصم تو را سر شغب هست و لیک نیستش | دستگه معارضه با تو و پای معرکه | |||||
| خانه عمر دشمنان گشت خراب هر کجا | شاه به خشت آهنین ساخت سرای معرکه | |||||
| تیر تو بر عدوت گشت همچو که بوم شوم پی | در صف دوستان تو هست همای معرکه | |||||
| داد به کاسههای سر تیغ تو طعمهای و دان | کوس تو هر کجا که زد بانگ صلای معرکه | |||||
| بیخ عدو به تیغ زن زانکه بود مجامله | در همه جا به جای خود جز که به جای معرکه | |||||
| برق شعاع خنجرت کوه شکاف روز کین | موج سواد لشکرت بحر نمای معرکه | |||||
| گشته صریر کلک تو فتنه نشان مملکت | بوده خروش کوس تو هوش ربای معرکه | |||||
| جام طرب به دوست ده تیغ به خورد دشمنان | کان ز برای مجلس است وین ز برای معرکه | |||||
| خاسته گرد لشکرت معرکه را سما شده | فوق سمای اختران رفته همان معرکه | |||||
| پیش تو در دلاوری روز محاربت بود | شیر سپهر کمتر از شیر لوای معرکه | |||||
رای تو گشت عدل را مستر خط راستی
رایت توست فتح را راهنمای راستین
موج ز گوهر و زرست بحر عطای شاه را
سایه فتاد بر فلک چتر علای شاه را
| بر قد قدر او قدر گر به مثل قبا برد | اطلس آسمان سزد وصله قبای شاه را | |||||
| هیچ تو دانی آسمان بهر چه کرد پشت خم | خواست که بوسهای دهد مسند و پای شاه را | |||||
| ماه ز آفتاب ضو خواهد و خور زرای تو | خواست که تا گدا بود مایه گدای شاه را | |||||
| شاه گرفت قاف تا قاف جهان که در جهان | ماهچه آفتاب شد نایب رای شاه را | |||||
| ساخت همای همتت زان سوی سدره آستان | باد همیشه در جهان سایه رای شاه را | |||||
| فسحت ملک توست در مرتبهای که آسمان | بر نتواند آمدن گرد سرای شاه را | |||||
| مدح تو من نکردهام ورد زبان که کرده است | حرز وجود خود ملک ورد دعای شاه را | |||||
| من ز ثنای حضرتت عاجز و قاصر آمدم | زانکه نیافتم کران بحر ثنای شاه را | |||||
| صورت طالعت خرد مینگریست در ازل | یافت به حشر متصل دور بقای شاه را | |||||
مدح تو آنچنانکه هست ار به مثل کسی کند
ناطقه عاجز آید از مدح و ثنای راستین
بر قدت از بقا قبا دوخت عطای ایزدی
تا به ابد مبارکت باد قبای ایزدی
| از عدوی تو تا به تو هست تفاوت این قدر | از ظلمات کفر تا نور و ضیای ایزدی | |||||
| باد قضای ایزدی متفق رضای تو | رای تو خود نمیرود جز به رضای ایزدی | |||||
| حکم قضای ایزدی متفق رضای تو | منع نکرد و چون کند امر قضای ایزدی | |||||
| در خلوات آسمان ذکر زبان قدسیان | باد دعای جان تو بعد ثنای ایزدی | |||||
| پشت و پناه لم یزل باد تو را که در ازل | یافت جمال خلقتت فر و بهای ایزدی | |||||
| ملک بقایت از فنا باد مصون که از خدا | ذات ملک لقای تو یافت بقای ایزدی | |||||
| باد همیشه در نظر فکر مبارک تو را | حجره غیب کامد آن پردهسرای ایزدی | |||||
| خوان عطای مملکت لطف تو گستریده است | بر سر خوان مرحمت داده صلای ایزدی | |||||
| باد فلک غلام تو و آنکه شعارش این بود | نوبت سلطنت تو را در دو سرای ایزدی | |||||
بنده دعای دولتت میکند و هر آن دعا
کان بود از خلوص دل هست دعای راستین