دیوان بیدل شیرازی/نور و ظلمت

از ویکی‌نبشته
پرش به: گشتن، جستجو
شمس جان نور و ظلمت  از بیدل شیرازی کنت کنزاً
دیوان بیدل شیرازی


از ازل چون طرح امکان ریختند نور و ظلمت را به هم آمیختند
گر چه کار این دو با هم خبک شد لیک معمار دو ضد هم سنگ شد
اعتدال آمد دلیل اختیار زانکه نبود در یکی زان اضطرار
نور و ظلمت هر یکی را خواهشی میل این در بندگی آن سرکشی
این دو ضد چون شد بهم آمیخته میل ثالث شد از آن انگیخته
میل ثالث لازم آمیزش است نی ز خاک و آب و باد و آتش است
میل ترکیبی و افرادی جداست کین ز ترکیب است و آن میل از خداست
سرکه را داده خدا خاصیتی وانگبین را هم جدا کیفیتی
چون مرکب گشت سرکه ونگبین لازمش افتاد طبع سومین
لازم ترکیب دان آن میل را که بود در ذات تو نی از خدا
ای پسر گر نیک یا بد میکنی نیست غیری در میان خود میکنی
بلبلی را برگ گل محبوب شد خنفسا را پارکین مطلوب شد
هر کسی را هست میلی در نهان آن یک شد گلخنی وان باغبان
جید جانت راست حبل من مسد هر طرف کان میل خواهد میکشد
ممکنات از آن دو ضد اسرشته اند گر جمادندی و یا افرشته اند
زان دو آمد دو جهت اندر وجود این یکی قوس نزول و آن صعود
این یکی راه ضلال و آن هدی خود کشدمان میل ثالث تا کجا
خاک تیره جان صافی در صعود در نزول آن جان صافی همچو دود
هر کسی را زین دو راهی اختیار چاه کن در چاه و مغری بر منار
هر که را لطف خدا آمد دلیل رو به بالا میرود زین دو سبیل
وانکه این لطفش نمیگردد نصیب افکند خود را ز بالا در نشیب
آن بود توفیق و این خذلان بود حاصل آن وصل و این هجران بود
معنی توفیق و خذلان را بدان تا نگردی در ره حق بد گمان
حبلها را بسته است از ما به رب ریسمان رحمت و حبل غضب
هر که از پستی به بالا رو کند تا به عرشش حبل رحمت میکشد
وانکه از بالا به شیب آرد شتاب حبل قهرش میبرد سوی عذاب
بسته است این را طناب از لطف دوست وان دگر زنجیر قهرش بر گلوست
رشته این را نوید فادخلوا حلقه آن را خطاب فاسلکوا
ای عزیزان بی خود و آشفته ام حال من پیدا بود از گفته ام
خرده بر اقوال عاشق نا رواست گفتن عاشق ز گفته ها جداست
گفتن عاشق نه بد باشد نکوست زانکه نارد بر زبان جز نام دوست
عاقلان از حال مجنون بیخبر سر عاشق ناصحان را مستتر
من سلیم و دوستان نا خورده بیش مجتمع کی داند احوال پریش
بشنو از من داستان پیش را باز گویم تا عقید خویش را
راست نامد گر به ظاهر گفته ام عذر من بپذیر که من آشفته ام
گفت بر مجنون حرج نبود خدا از چه داری باز با من ماجرا
آنچه میگویم نه از فرزانگیست اعتراضی نیست چون دیوانگیست
نی بود جبر و نباشد اختیار زانکه غیری نیست غیر کردگار
جابر و مجبور را باید که جبر ما نبینیم جز خدا چیز دگر
زانکه ممکن اعتباری بیش نیست آنچه ممکن را بود از خویش نیست
هست دارائی ممکن از وجود ور نه چیزی را عدم دارا نبود
جمله آثار وجود است این صفات زانکه ممکن را بود معدوم ذات
هست مختار ار دهندش اختیار مضطر ار خواهند او را اضطرار
گر دهندش علم او عالم شود ور کنندش مقتدر قادر شود
گر بمیرانند او ماتست و فات ور دهندش زندگی نعم الحیات
نیست ممکن را به غیر از افتقار آنچه دارد جمله باشد مستعار
مر گدا را هرگزش نیست زیوری ور بود بی شک بود از دیگری
گر ز واجب می نبودش این وجود چون نخستین تا ابد معدوم بود
چون وجود ممکنات از دیگریست لاجرمشان اختیاری دست نیست
خود بباید هر که او دانا بود دیده ی انصافش ار بینا بود
کادمی را گر چه باشد اضطرار اضطراری لیک عین اختیار
چند چون جوز لایه گرد خود تنی بر خود آسان از چه مشکل میکنی
گفت نه جبر و نه تفویضت رسول خود چه میگردی دگر گرد فضول

***