داستان های زنان/شوهر آمريکايی

از ویکی‌نبشته
پرش به ناوبری پرش به جستجو
شوهر آمريکايی
توسط جلال آل‌احمد

«...ودکا؟نه.متشکرم.تحمل ودکا را ندارم.اگر ويسکی باشد حرفی.فقط يک

ته گيلاس قربان دستتان.نه.تحمل آب را هم ندارم.سودا داريد؟حيف.آخر اخلاق

سگ آن کثافت به من هم اثر کرده.اگر بدانيد چه ويسکی سودايی می خورد!من تا خانه

پاپام بودم ، اصلا لب نزده بودم.خود پاپام هنوز هم لب نمی زند.به هيچ مشروبی .نه.

مومن و مقدس نيست.اما خوب ديگر.توی خانواده ما رسم نبوده.اما آن کثافت ،

اول چيزی که يادم داد ، ويسکی درست کردن بود.از کار که برمی گشت ، بايد ويسکی

سودايش توی راهرو دستش باشد.قبل از اينکه دست هايش را بشويد.و اگر

من می دانستم با آن دست ها چه کار می کند؟!...خانه که نبود ، گاهی هوس می کردم

لبی به ويسکيش بزنم . البته آن وقت ها که هنوز دخترم نيامده بود.و از تنهايی

حوصله ام سر می رفت.اما خوشم نمی آمد.بدجوری گلويم را می سوزاند.هرچه هم

خودش اصرار می کرد که باهاش هم پياله بشوم ، فايده نداشت.اما آبستن که شدم ،

به اصرار آب جو به خوردم می داد.که برای شيرت خوب است.اما ويسکی هيچ وقت.

تا آخرش هم عادت نکردم.اما آن روزی که از شغلش خبردار شدم ، بی اختيار

ويسکی را خشک سرکشيدم. بعد هم يکی برای خودم ريختم ، يکی برای آن دختره گرل

فرندش.يعنی نامزد سابقش.آخر همان او بود که آمد خبردارم کرد.و دوتايی

نشستيم به ويسکی خوردن و درددل .و حالا گريه نکن ، کی گريه بکن.آخر فکرش را بکنيد.

آدم ديپلمه باشد ، خوشگل باشد -می بينيد که...-پاپاش هم محترم باشد، نان

و آبش هم مرتب باشد،کلاس انگليسی هم رفته باشد-و به هرصورت مجبور نباشد به هر

مردی بسازد-آن وقت اين جوری؟!...اصلا مگر می شود باور کرد؟ اين همه

جوان درس خوانده توی مملکت ريخته.اين همه مهندس و دکتر...اما آخر آن خاک

برسرها هم هی می روند زن های فرنگی می گيرند يا آمريکايی.دختر پستچی محله-

شان را می گيرند، يا فروشنده سوپرمارکت سرگذرشان را ، يا خدمتکار دندان سازی را ،

که يک دفعه پنبه توی دندانشان کرده.و آن وقت بيا و ببين چه پز و افاده ای!انگار

خود سوزان هاروارد است يا شرلی مک لين يا اليزابت تايلور.بگذاريد برايتان تعريف کنم.

پريشب ها ، يکی از همين دخترها را ديدم. که دوماه است زن يک آقا پسر ايرانی

شده و پانزده روز است که آمده .شوهرش را تلگرافی احضار کرده اند که بيا شده ای نماينده

مجلس.صاحب خانه مرا خبر کرده بود که مثلا مهمان خارجی اش تنها نماند.

و يک همزبان داشته باشد که باهاش درددل کند.درست هفته پيش بود.دختره با آن دو تا کلمه

تگزاسی حرف زدنش ...نه .نخنديد.شوخی نمی کنم.چنان دهنش را

گشاد می کرد که نگو.هنوز ناخن هاش کلفت بود . معلوم بود که روزی يک خروار

ظروف می شسته .آن وقت می دانيد چه می گفت؟می گفت ما آمديم تمدن برای

شما آورديم و کار کردن با چراغ گاز را يادتان داديم و ماشين رخت شويی را ...و

از اين حرف ها.از دست هاش معلوم بود که هنوز تو خود تگزاس رخت را

توی تشت چنگ می زده.و آن وقت اين افاده ها !دختر يک گاوچران بود. نه از آن

هايی که توی ملکشان نفت پيدا می کنند و ديگر خدا را بنده نيستند .نه.از آن هايی که

گاو ديگران را می چرانند.البته من بهش چيزی نگفتم.اما يک مرد که تو مجلس بود که

درآمد با انگليسی دست و پا شکسته اش گفت که اگر تمدن اين هاست که شما می گوييد ،

ارزانی خود آن کمپانی که خود سرکار را هم دنبال ماشين رخت شويی می فرستد برای

ما به عنوان تحفه.البته دختره نفهميد.ناچار من برايش ترجمه کردم.آن وقت به

جای اين که جواب آن مردکه را بدهد ، درامده رو به من که لابد بداخلاق بوده ای يا

هرزه بوده ای که شوهرت طلاقت داده .به همين صراحت.يعنی من برای اين که تندی

حرف آ« مردکه را جبران کرده باشم و دختره را از تنهايی درآورده باشم ، سر

دلم را باز کردم و برايش گفتم که امريکا بوده ام و شوهر آمريکايی داشته ام و طلاق گرفته ام ،

می دانيد چه گفت ؟گفت اين که عيب نشد.هيچ کاری عار نيست...لابد خانواده

اش دست به سرت کرده اند که ارثش به بچه ات نرسد.يا لابد بداخلاق بوده ای و از

اين حرف ها.اصلا انگار نه انگار که تازه از راه رسيده.طلب کار هم بود.خوب

معلوم است.شوهرش نماينده مجلس بود.آخر اگر اين خاک برسرها نروند اين

لگوری ها را نگيرند که ، دختری مثل من نمی رود خودش را به آب و آتش بزند

...نه قربان دستتان .زياد بهم ندهيد.حالم را خراب می کند.شکم گرسنه و

ويسکی.همان يک ته گيلاس ديگر بس است.اگر يک تکه پنير هم باشد، بد نيست

...ممنون،اوا !اين پنير است ؟ چرا آنقدر سفيد است؟ و چه شور!مال

کجاست؟...ليقوان؟کجا باشد؟....نمی شناسم.هلندی و دانمارکی را

می شناسم. اما اين يکی را ...اصلا دوست نداشتم.همان با پسته بهتر است .

متشکر!خوب چه می گفتم؟آره .تو کلوب آمريکايي ها باهاش آشنا شدم.يک سال بود

می رفتم کلاس زبان. می دانيد که چه شلوغی است.ديپلم که گرفتم، اسم نوشتم برای

کنکور.ولی خوب می دانيد ديگر.ميان بيست و سی هزار نفر ، چطور می شود قبول

شد؟ اين بود که پاپا گفت برو کلاس زبان.هم سرت گرم می شود، هم يک زبان خارجی

ياد می گيری.و آن وقت آن کثافت معلم کلاس بود.بلند بالا.خوش ترکيب.موهای

بور.يک آمريکايی کامل.و چه دستهای بلندی داشت.تمام دفترچه تکليف را می پوشاند.

خوب ديگر.از همديگر خوشمان آمد.از همان اول.خيلی هم باادب بود.اول دعوتم

کرد به يک نمايشگاه نقاشی.به کلوب تازه عباس آباد.از اين ها که سر بی تن

می کشند ،يا تپه تپه رنگ بغل هم می گذارند ، يا متکا می کشند به اسم آدم و يک قدح

می گذارند روی سرش ، يا دوتا لکه قهوه ای وسط دو متر پارچه .پاپا و ماما را هم دعوت

کرده بود.که قند توی دلشان آب می کردند.بعد هم با ماشين خودش برمان گرداند

خانه.و با چه آدابی .در ماشين را باز کردن و از اين کارها.و شب ، کار روبه

راه شد.بعد دعوتم کرد به مجلس رقص.يکی از عيدهاشان . به نظرم (ثنک گيوينگ)

بود .اوا!چه طور نمی دانيد؟يک امريکاست و يک (ثنک گيوينگ).يعنی

شکرگذاری ديگر.همان روزی که امريکايی ها کلک آخرين سرخ پوستها را کندند.پاپا

البته که اجازه داد.و چرا ندهد؟بيرون از کلاس که من کسی را نداشتم برای تمرين

زبان.زبان را هم تا تمرين نکنی فايده ندارد.بعد هم قرار گذاشته بوديم که من بهش

فارسی درس بدهم.البته خارج از کلاس.هفته ای يک روز می آمد خانه مان برای

همين کار.قرار گذاشته بوديم .و نمی دانيد چه جشنی بود.کدو حلوايی را سوراخ

کرده بودند عين جای چشم و دماغ و دهن ، و توش چراغ روشن کرده بودند.و چه رقصی

!و حالا ديگر کم کم انگليسی سرم می شد و توی مجلس غريبه نمی ماندم.گذشته

از اين که ايرانی هم خيلی زياد بود.اما حتی آن شب هم هرچه اصرار کرد آبجو

نخوردم.مثل اينکه از همين هم خوشش آمد.چون وقتی برم گرداند و رساند خانه ،

به ماما گفت از داشتن چنين دختری به شما تبريک می گويم .که خودم ترجمه کردم.

آخر حالا ديگر شده بودم يک پا مترجم.همين جوری ها هشت ماه با هم بوديم.با هم

سد کرج رفتيم قايقرانی.سينما رفتيم .موزه رفتيم .بازار رفتيم .شميران و شاه عبدالعظيم رفتيم.

و خيلی جاهای ديگر که اگر او نبود ، من به عمرم نمی ديدم.تا شب کريسمس

دعوتمان کرد خانه اش.ديگر شب «کريسمس»را که می شناسيد.پاپا و ماما هم

بودند .ففر هم بود.نمی شناسيد؟اسم برادرم است ديگر.فريدون.دوتا بوقلمون

پخته از خود لوس آنجلس برايش فرستاده بودند...اوا؟پس شما چه می دانيد؟ همان جايی

که هوليوود هم هست ديگر.نه اين که فقط برای او فرستاده باشند.برای همه شان

می فرستند تهران ، ديگر بوقلمون و آبجو و سيگار و ويسکی و شکلات که جای خود دارد.

باور کنيد راضی بودم آدم کش باشد-دزد و جانی باشد-گنگستر باشد-اما آن کاره نباشد

...قربان دستتان.يک ته گيلاس ديگر از آن ويسکی.مثل اينکه آمريکايی نيست.

آن ها «بربن» می خورند.مزه خاک می دهد.آره اين اسکاچ است.خيلی شق و رق

است.عين خود انگليس ها.خوب چه می گفتم؟آره.همان شب ازم خواستگاری کرد.

رسما و سر ميز شام.حالا من خودم هم مترجمم.جالب نيست؟هيچ کس تا حالا اين

جوری شوهر نکرده.اول بوقلمون را بريد و گذاشت تو بشقاب هامان .بعد شامپانی باز

کرد که برای پاپا و ماما ريخت.برای همه ريخت.البته ماما نخورد.اما پاپا خورد .

خود من هم لب زدم.اول تند بود و گس.اما تنديش که پريد ، شيرينی ماند.بعد

امد که به پاپا بگو که ازت خواستگاری می کنم.اصرار داشت که جمله به جمله بگويم

و شمرده و همه چيز را .که خدمت سربازيش را کرده -از ماليات دادن معاف

است-گروه خونش B است-مريض نيست-ماهی 1500 دلار حقوق می گيرد و

قسطی هم ندارد.و پدر و مادرش هم لوس آنجلس هستند و کاری به کار او ندارند و از

اين حرف ها.پاپا که از همان شب اول راضی بود.خودش بهم گفته بود که مواظب

باش دخترجان، هزارتا يکی دخترها زن آمريکايی نمی شوند.شوخی که نيست .يعنی

نمی توانند.اين گفته اش هنوز توی گوشم است.اما تو خودت می دانی.تويی که بايد

با شوهرت زندگی کنی.اما ازش يک هفته مهلت بخواه تا فکرهايـ را بکنی .همين کار را

هم کرديم.البته از همان اول ، کار تمام بود .تمام فاميل می دانستند .دو سه بار هم

دعوت و مهمانی و از اين جور مراسم.و چه حسادت ها . و چه دختر به رخ کشيدن ها.

سر همين قضيه ، تمام دخترخاله ها و دخترعموهام ازم قهر کردند.بابام راست

می گفت.شوخی که نبود .همه دخترها آرزوش را می کردند.ولی يارو از من

خواستگاری کرده بود.و اصلا معنی داشت که من فداکاری کنم و يک دختر ديگر را

جای خودم معرفی کنم؟اين ميانه هم فقط مادربزرگم غر می زد.می گفت ما تو فاميل ،

کاشی داريم ، اصفهانی داريم، حتی بوشهری داريم.همه شان را می شناسيم.اما ديگر

امريکايی نداشته ايم.چه می شناسيم کيه.دامادی را که نتوانی بروی سراغ خانواده

اش و خانه اش و از در و همسايه ته و توی کارش را در بياری ،...و از اين حرف

های کلثوم ننه ای.اصلا سر عقدمان هم نيامد.پا شد رفت مشهد که نباشد.اما

خود من قند تو دلم آب می کردند.محضر دار شناس خبر کرده بوديم.همه فاميل بودند و

يک عده امريکايی .و چه عکس ها از سفره عقد.يکی از دوست های شوهرم فيلم هم

برداشت.اما امان از اين امريکايی ها !می خواستند از سر از همه چيز دربيارند.هی

می آمدند سوال پيچم می کردند . يعنی من حالا عروسم.اما مگر سرشان

می شد؟که اسم اين چيه که قند را چرا اين جوری می سايند؟که روی نان چه نوشته؟که

اسفند را از کجا می آورند؟...اما هر جوری بود،گذشت .توی همان مجلس

عقد ، دو تا از نم کرده های فاميل را به عنوان راننده برای اداره شان استخدام کردند.

صدهزار تومن مهر کردند.کلمه لا اله الا الله را هم همان پاس سفره عقد گفت .

و به چه زحمتی !و چه خنده ها که به لا اله...گفتنش کرديم!...که مثلا عقد

شرعی باشد. و شغلش ؟خوب معلم انگليسی بود ديگر.بعد هم تو قباله نوشته بودند

حقوقدادن.دو نفر از اعضای سفارت هم شاهدش بودند.و من با همين دروغی که

گفته بود ، می توانستم بيندازمش زندان.وطلب خسارت هم بکنم.دست کم می توانستم

مجبورش کنم که علاوه بر چهارصد دلار خرجی که حالا برای دخترم می دهد ، ششصد

تا هم بگذارد رويش .ولی چه فايده ؟ديگر اصلا رغبت ديدنش را نداشتم.حاضر

نبودم يک ساعت باهاش سر کنم.همين هم بود که عاقبت راضی شد بچه را بدهد ،

وگرنه به قانون خودشان می توانست بچه را نگه دارد.البته که من مهرم را بخشيدم.

مرده شورش را ببرد با پولش.اگر بدانيد پولش از چه راهی درمی آمد؟!مگر می شود

همچو پولی را گردن بند طلا کرد و بست به گردن ؟يا گوشت و برنج خريد و خورد؟همين

حرف ها را آن روز آن دختره هم می زد. گرل فرند سابقش .يعنی رفيقه اش.نامزدش.

چه می دانم!بار اول و آخر بود که ديدمش . با طياره يکراست از لوس آنجلس آمده بود

واشنگتن.و توی فرودگاه يک ماشين کرايه کرده بود و يکراست آمده بود در خانه مان.دو

سال تمام که من واشنگتن بودم ، خبر از هيچکدام از فاميلش نشد.خودش می گفت راه دور

است و سر هرکسی به کار خودش گرم است و از اين حرفها.من هم راحت تربودم.

بی آقا بالاسر.گاهی کاغذی می دادم يا آن ها می دادند.عکس دخترم را هم برايشان فرستادم.

آن ها هم هديه تولد بچه را فرستادند.عکس يک سالگی اش را هم فرستاديم و بعد از آن ديگر

خبری ازشان نشد تا آن دختره آمد.سلام و عليک و خودش را معرفی کرد و خيلی مودب.

که تنهايی حوصله ات سر نمی رود؟و به به چه دختر قشنگی و از اين حرف ها.و من

داشتم با ماشين رخت شويی ور می رفتم که يک جاييش خراب شده بود.بی رو در واسی

آمد کمکم.و درستش کرديم و رخت ها را ريختيم تويش و رفتيم نشستيم که سر درد

دلش وا شد.گفت نامزدش بوده که می برندش جنگ کره .و جنگ که تمام می شود، ديگر

برنمی گردد لوس آنجلس.و همين توی واشنگتن کار می گيرد.و اين که خدا عالم است

توی کره چه بلاهايی سر جوان های مردم می آوردند.که وقتی برمی گشتند ، اين جورها

کارها را قبول می کردند !که من پرسيدم مگر چه کاری ؟شاخ درآورد که من هنوز

نمی دانستم شوهرم چه کاره است.درآمد که البته عار نيست.اما همه فاميلش سر همين کار

ترکش کرده اند.و هرچه بهشان گفته ، فايده نداشته ...حالا من دلم مثل سير و سرکه

می جوشد که نکند جلاد باشد.يا مامور اتاق گاز و صندلی برقی.آخر حتی اين جور

کارها را می شود يک جوری جزو کارهای حقوقی جا زد.اما آن کار او؟اسمش را که

برد، چشم هايم سياهی رفت.جوری که دختره خودش پاشد و رفت سراغ بوفه و بطری

ويسکی را درآورد و يک گيلاس ريخت داد دست من و برای خودش هم ريخت و همين

جور درد دل ...از او که اين نامزد سومش است که همين جوری ها از دستش

می رود.يکی شان توی جنگ کره کشته شده . دومی تو ويتنام است و اين يکی هم

اين جوری از آب درآمده . می گفت اصلا معلوم نيست چرا آنها يی شان هم که

برمی گردند ، يا اين جور کارهای عجيب و غريب را پيش می گيرند ، يا خل و ديوانه

و دزد و قاتل می شوند...و از من که آخر چرا تا حالا نتوانسته ام بفهمم شوهرم

چه کاره است!و آخر من که دختر کلفت نبودم يا دختر سر راهی و يتيم خانه ای.ديپلمه

بوده ام و ننه بابا داشته ام و از اين جور حرف ها ...آره قربان دستتان .يکی ديگر

بد نيست.مهمان های شما هم که نيامدند.گلوم بدجوری خشک می شود.بديش اين بود

که دختره خودش را تو دلم جا کرد.چگورپگور بود و ترتميز.و می گفت هفت سال

است که تو لوس آنجلس يا دنبال شوهر می گردد يا دنبال ستارگی سينما.بعد هم با هم

پاشديم رخت ها را پهن کرديم و دخترم را با کالسکه اش گذاشتيم عقب ماشين و رفتيم

سراغ محل کار شوهرم.آخر من هنوز هم باورم نمی شد.و تا به چشم خودم نمی ديدم ،

فايده نداشت. اول رفتيم اداره اش . سلام و عليک و اين که چه فرمايشی داريد و چه

عکس هايی از چه پارک ها و درخت ها و چه چمن ها . اگر نمی دانستی محل چه

کاری است ، خيال می کردی خانه برای ماه عسل توش می سازند.و همه چيز با نقشه.

و ابعاد و اندازه ها و لوله ها و دستگيره های دوطرف و دسته گل رويش و از چه چوبی

ميل داريد.و پارچه ای که بايد روش کيد و چه تشريفاتی.و کالسکه ای که آدم را

می برد و اين که چند اسبه باشد ، يا اگر دلتان بخواهد با ماشين می بريم که ارزان تر

است و اين که چه سيستم ماشينی . و اين که چند نفر بدرقه کننده لازم داريد و هر

کدام چه قدر مزدشان است که تا حد احساسات به خرج دهند و هرکدام خودشان را

جای کدام يکی از اقوام بدانند و با چه لباسی و توی کدام کليسا...من يک چيزی

می گويم شما يک چيزی می شنويد.گله به گله هم توی اداره شان دفترچه های تبليغاتی

گذاشته بودند و کبريت و دستمال کاغذی.با عکس و تفصيلات روشان چاپ شده و

جمله هايی مثلا «خواب ابدی در مخمل» يا «فلان پارک المثنای باغ بهشت» و از

اين جور چيز ها.کارمندها دور و برمان می پلکيدند که تک می خواهيد يا خانوادگی؟

و چند نفره؟و اين که صرف با شماست اگر خانوادگی تهيه کنيد که پنجاه درصد ارزانتر

است و اينکه قسطی هم می دهيم...و من راستی که دلم داشت می ترکيد.اصلا باورم

نمی شد که شوهرم اين کاره باشد.آخر گفته بود حقوقدان.لاير!عينا.دست آخر

خودمان را معرفی کرديم و نشان کار شوهرم را گرفتيم .نه بدجوری که بو ببرند.

که بله ايشان خواهر اوشانند و از لوس آنجلس آمده اند و عصر بايد برگردند و کار

واجبی دارند و من نمی دانستم شوهرم امروز تو کدام محل کار می کند...و آمديم

بيرون.و رفتيم خود محل کارش.و من تا وقتی از پشت رديف شمشادها نديدمش،

باورم نشد.دست هايش را زده بود بالا و لباس کار تنش بود و چمن را متر می کرد.

و چهار گوشه اش علامت می گذاشت و بعد کلنگ برقی را راه می انداخت و دور تا

دور محل را سوراخ می کرد و می رفت سراغ پهلويی.آن وقت دو نفر سياه پوست

می آمدند اول چمن روی زمين را قالبی درمی آوردند و می گذاشتند توی يک کاميون کوچک و

بعد شوهرم برمی گشت و از نو زمين را با کلنگ سوراخ می کرد و آن دوتا سياه خاکش

را درمی آوردند و می آوردند و می ريختند توی کاميون ديگر.و همين جوری شوهرم می رفت

پايين و می آمد بالا.و بعد يکی از آن دوتا سياه.اما هرسه تا لباسهايشان عين همديگر بود.

و به چه دقتی کار می کردند !نمی گذاشتند يک ذره خاک حرام شود و بريزد روی چمن اطراف.

و ما دو تا همين جور نشسته بوديم و نيم ساعت تمام از لای شمشادهای کنار خيابان تماشا

می کرديم و زار زار گريه می کرديم.و از بغل ماشين ما همين جور کاميون رد می شد

که يا خاک و چمن می برد بيرون ، يا صندوقهای تازه را می آورد بيرون که رديف می چيدند

روی زمين ، به انتظار اين که گودبرداری ها تمام بشود.همان روزهايی بود

که سربازها را از ويتنام می آوردند .دسته دسته.روزی دويست سيصدتا.و عجب

شلوغ بود سرشان.غير از دسته شوهرم ، ده دوازده دسته ديگر هم کار می کردند.

هر دسته ای يک سمت پارک.و عجب پارکی !اسمش آرلينگتون است.بايد شنيده باشيد.

يک پايتخت آمريکاست و يک آرلينگتون.در تمام دنيا مشهور است.اصلا يک

آمريکاست و يک آرلينگتون.يعنی اينها را همان روز دختره برايم گت.که از زمان

جنگ های استقلال ، اين جا مشهور شده.«کندی»هم همان جاست.که مردم

می روند تماشا.گارد احترام هم دارد که با چه تشريفاتی عوض می شود.سرتاسر

چمن است و تپه ماهور است و دور تا دور هر تکه چمن ، درختکاری و شمشادکاری

و بالاسر هر نفر يک علامت سفيد از سنگ و رويش اسم و رسمش.و سرهنگ ها

اين جا و سرگردها تو آن قسمت و سربازهای ساده اين طرف.دختره می گفت :

ببين!به همان سلسله مراتب نظامی .من يک چيزی می گويم شما يک چيزی

می شنويد.می گفت تمام کوشش ما آمريکايی ها به اين آرلينگتون ختم می شود...

که چه دل پری داشت!هفت سال انتظار و سه تا نامزد از دست رفته!

جای آن دوتا را هم نشانم داد و جای کندی را هم و آن جايی که گارد احترام

عوض می شود و بعد برگشتيم.من هيچ حوصله تماشا نداشتم.ناهار هم

بيرون خورديم.بعدش هم رفتيم سينما که دختره هی عر زد و اصلا نفهميديم چه گذشت.

و چهار بعداز ظهر مرا رساند در خانه و رفت.بليت دوسره با تخفيف گرفته بود و

مجبور بود همان روز برگردد.و می دانيد آخرين حرفی که زد چه بود؟گفت از بس

تو جنگ با اين عوالم سرو کار داشته اند ، عالم ماها فراموششان شده ...و شوهرم

-غروب که از کار برگشت-قضيه را باهاش در ميان گذاشتم.يعنی دختره که رفت

همين جور تو فکر بودم يا با دوست و آشناهای ايرانيم تلفنی مشورت کردم.اول ياد آن

روزی افتادم که به اصرار برم داشت برد ديدن مسگرآباد.قبل از عروسی مان .عين

اين که می رويم به ديدن موزه گلستان.من اصلا آن وقت نمی دانستم مسگر آبد چيست

و کجاست؟گفتم که اگر او نبود من خيلی جاهای همين تهران را نمی شناختم.وآن روز

هم من که بلد نبودم.شوفر اداره شان بلد بود. و من مثلا مترجم بودم.و هی از آداب

کفن و دفن می پرسيد.من هم که نمی دانستم .شوفره هم ارمنی بود و آداب ما را بلد

نبود .اما رفت يکی از دربان های مسگرآباد را آورد که می گفت و من ترجمه می کردم.

من آن وقت اصلا سردرنمی آوردم که غرضش از اين همه سوال چيست.اما يادم است

که مادربزرگم همين قضيه را بهانه کرده بود برای غرزدن.که چه معنی دارد؟

مردکه بی نماز ، آمده خواستگاری دخترمردم و آن وقت برش می دارد می برد مسگرآباد؟

...يادم است آن روز ، غير از خودش ، يک آمريکايی ديگر هم باهاش بود و توضيحات

دربان آن را که براشان ترجمه کردم ، آن يکی درآمد به شوهرم گفت می بينی که حتی

صندوق به کار نمی برند.يک تکه پارچه پيچيدن که سرمايه گذاری نمی خواهد...

می شناختمش.مشاور سازمان برنامه بود.مثل اين که قرار و مداری هم گذاشتند که

در اين قضيه با سازمان حرف بزنند.و مرا بگو که آن روزها اصلا از اين حرفها

سر در نمی آوردم.يادم است همان روز فهميدند که ما صندوق نمی کنيم، برايم تعريف

کرد که ما عين عروس و داماد بزک می کنيم می گذاريم توی صندوق.و اگر پير ،

پنبه می گذاريم توی لپ ها و موها را فر میزنيم و اين ها کلی خودش خرج برمی دارد.

من هم سرشام همان روز ، همين مطالب را برای مادربزرگم تعريف کرده بودم که

کلافه شد و شروع کرد به غرزدن.و بعد هم موقع عقد گذاشت و رفت مشهد.ولی

مگر من حاليم بود؟آخر شما خودتان بگوييد.يک دختر بيست ساله و حالا دستش توی

دست يک خواستگار آمريکايی و خوشگل و پولدار و محترم.ديگر اصلا جايی برای

شک باقی می ماند؟ و من اصلا چه کار داشتم به کار مسگر آباد؟خيلی طول داشت تا

مثل مادربزرگم به فکر اين جور جاها بيفتم .واشنگتن هم که بودم ، گاهی اتفاق می افتاد

که عصر ها زا کار که برمی گشت ، غر می زد که سياه ها دارند کارمان را از دستمان

درمی آورند.و من يادم است که يک بار پرسيدم مگر سياه ها حق قضاوت هم دارند؟

آخر من تا آخرش خيال می کردم«لاير»يعنی قاضی يا حقوقدان يا از اين جور

چيزها که با دادگستری سروکار دارد.به هر صورت از در که وارد شد و ويسکی اش

را دادم دستش ، يکی هم برای خودم ريختم و نشستم روبه رويش و قضيه را پيش

کشيدم.همه فکرهام را کرده بودم ، و همه مشورت ها را.يکی از دوستان ايراني ام

تو تلفن گفته بود که معلوم است اين ها همه شان اين کاره اند.و برای همه بشريت!

که بهش گفتم تو حالا وقت گيرآوردی برای شعار دادن؟ البته می دانستم که دق دلی

داشت.تذکره اش را لغو کرده بودند.نه حق برگشت داشت و نه حق ماندن.و داشت

ترک تابعيت می کرد که بشود تبعه مصر.من هم ديگر جا نداشت که بهش بگويم

اگر اين جور است چرا خودت آمريکا مانده ای؟يکی ديگرشان که جوان خوشگلی

هم بود و من خودم بارها آرزو کرده بود م که کاش زنش شده بودم ، می دانيد در جواب

چه گفت ؟ گفت ای بابا.به نظرم خوشی امريکا زده زير دلت!عينا.و می دانيد

خودش چه کاره بود؟ هيچ کاره .فقط دو تا زن آمريکايی نشانده بودندش.نکند

خيال کنيد مستم يا خيال کنيد دارم وقاحت می کنم.يکی از خانم ها معلم بود و آن يکی

مهمان دار طياره.هرکدام هم يک خانه داشتند.و آن آقا پسر سه روز تو اين خونه

بود و چهار روز تو آن يکی.شاهی می کرد.نه درس می خواند ، نه درآمدی داشت،

نه ارزی براش می آمد.اما عين شيوخ خليج ، ايرانی ها را به اصرار می برد

و خانه زندگيش را به رخشان می کشيد و انگار نه انگار که اين کار قباحتی دارد.

بله.اين جوری می شود که من سر بيست و سه سالگی بايد دست دخترم را بگيرم

و برگردم.اما باز خدا پدرش را بيامرزد.تلفن را که گذاشتم ، ديدم زنگ می زند.

برش که داشتم يک جوان ايرانی ديگر است که خودش را معرفی کرد.که بله دوست

همان جوان است و حقوق می خواند و فلانی بهش گفته که برای من مشکلی پيش

آمده و چه خدمتی از دستم برمی آيد و از اين حرفها.ازش خواهش کردم آمد

سراغم.نيم ساعتی نشستيم و زير و بالای قضيه را رسيديم و تصميم گرفتيم.

اين بود که خيالم راحت بود و شوهرم که آمد ، می دانستم چه می خواهم.نشستم

تا ساعت ده ، پابه پايش ويسکی خوردم و حاليش کردم که ديگر امريکا ماندنی

نيستم.هرچه اصرار کرد که از کجا فهميده ام ، چيزی بروز ندادم.خيال

می کرد پدر و مادرش يا خواهر برادرها شيطنت کرده اند.من هم نه ها گفتم

و نه ، نه.هرچه هم اصرار کرد که آن شب برويم گردش ، يا سينما يا کلوب و

قضيه را فردا حل کنيم ، زير بار نرفتم .حرف آخرم را که بهش زدم ، رفتم

تو اتاق بچه ام و در را از پشت چفت کردم و مثل ديو افتادم.راستش مست

مست بودم .عين حالا.و صبحش رفتيم دادگاه.و خوش مزه قاضی بود که

می گفت اين هم کاری است مثل همه کارها.و اين که دليل طلاق نیم شود...

بهش گفتم که آقای قاضی اگر خود شما دختر داشتيد به همچو آدمی شوهرش

می داديد؟ گفت متاسفانه من دختر ندارم.گفتم عروس چطور؟ گفت دارم.

گفتم اگر عروستان فردا بيايد و بگويد شوهرم که اول معلم بود حالا اين کاره

از آب درآمده ، يا اصلا دروغ گفته باشد،...که شوهرم خودش دخالت

کرد و حرفم را بريد.نمی خواست قضيه دروغ برملا شود.بله اين جوری

بود که رضايت داد.ورقه خرجی دخترم را هم امضا کرد و خرج برگشتن

را هم همان جا ازش گرفتم.بله ديگر.اين جوری بود که ما هم شوهر آمريکايی

کرديم.قربان دستتان!يک گيلاس ديگر از آن ويسکی.اين مهمان های شما هم که

معلوم نيست چرا نمی آيند...اما ...ای دل غافل!...نکند آن دختره

اين جوری زير پام را روفته باشد؟گرل فرندش را می گويم .هان؟....»


« تمام»