خواجوی کرمانی (غزلیات)/هیچ دل نیست که میلش بدلارائی نیست
ظاهر
| هیچ دل نیست که میلش بدلارایی نیست | ضایع آن دیده که برطلعت زیبایی نیست | |||||
| اگر از دوست تمنای تو چیز دگرست | اهل دل را بجز از دوست تمنایی نیست | |||||
| ای تماشاگه جان عارض شهرآرایت | بجز از روی تو در شهر تماشایی نیست | |||||
| ظاهر آنست که برصفحهی منشور جمال | مثل ابروی دلارای تو طغرایی نیست | |||||
| در هوای گل رخسار تو شب تا سحرم | بجز از بلبل شوریده هم آوایی نیست | |||||
| هر سری لایق سودای تو نبود لیکن | از تو در هیچ سری نیست که سودایی نیست | |||||
| جای آن هست که بنوازی و دستم گیری | که بجز سایهی لطف تو مرا جایی نیست | |||||
| نه که چون لعل شکر بار تو نبود شکری | که به هنگام سخن چون تو شکر خایی نیست | |||||
| خواجو از عشق تو تا منصب لالایی یافت | همچو الفاظ خوشش لل لالایی نیست | |||||