خواجوی کرمانی (غزلیات)/هم عفی الله نی که ما را مرحبائی میزند
ظاهر
| هم عفی الله نی که ما را مرحبایی میزند | عارفانرا در سر اندازی صلایی میزند | |||||
| آشنایانرا ز بی خویشی نشانی میدهد | بینوایانرا ز بی برگی نوایی میزند | |||||
| اهل معنی را که از صورت تبرا کردهاند | هر نفس در عالم معنی ندایی میزند | |||||
| میسراید همچو مرغان سرایی وز نفس | هر دم آتش همچو باد اندر سرایی میزند | |||||
| همچو نی گر در سماعت خرقه بازی آرزوست | دامن آنکس بچنگ آور که نایی میزند | |||||
| یکنفس با او بساز ار ره بجایی میبری | همدم او باش کوهم دم ز جایی میزند | |||||
| گر نی بیگانه خواجو حال خویش از نی شنو | زانکه آن دلخسته هم دم ز آشنایی میزند | |||||