خاقانی (غزلیات)/ای برقرار خوبی، با تو قرار من چه
ظاهر
| ای برقرار خوبی، با تو قرار من چه | از سکه گشت کارم، تدبیر کار من چه | |||||
| زرین رخم ز عشقت بیآب و سنگ مانده | بر سنگ تو ندانم آب و عیار من چه | |||||
| بر بوی وصل تا کی درد سر فراقت | آن می هنوز در خم چندین خمار من چه | |||||
| دادم به باد عمری در انتظار روزی | این روز بیمرادی در انتظار من چه | |||||
| دیدم به طالع خود عشق آمد اختیارم | این داغ ناامیدی بر اختیار من چه | |||||
| زنهار تا نگویی کاین غم به صبر بنشان | گر صبر غم نشاندی پس زینهار من چه | |||||
| گوئی به هیچ عهدی یک آشنا نبوده است | این قحط آشنایان در روزگار من چه | |||||
| خاقانیا چه گویی آید به دست یاری | چون یار نیست ممکن سوداش یار من چه | |||||