حمزهنامه/داستان دویم
|
داستان دویم تولد شدن خواجهٔ بزرجمهر علیه السلام چون مدت حمل زن خواجه بخت حمال تمام شد بطالع سعد همایون فرزند نرینه تولد شد مادرش بر حکم وصیت پدرش او را بزرجمهر نام کرد و در پرورش او مبالغت مینمود و لیکن منتظر آمدن شوهر بود بزرجمهر هر روز بزرگتر میشد و سجادت در جبه او پیدا میشد چنانچه پنج ساله شد مادرش پیش معلم فرستاد تا علم و ادب بدست آرد و آن معلم دوست بخت حمال بود در آموختن علم رنج بسیار میبرد و خواجه بذرجمهر خود فهمدار بود و زود علم آموخت چرا که در اندک روزها علم را بسیار بدست آورد از باریکبینی او استاد حیران بودی و بخت حمال در علم چندان دست نداشت و کتابی او را از جاماس حکیم رسیده بود که کتاب را جاماسنامه گفتندی انرا مطالعه کردن هیچکس نتوانستی پس زن بخت حمال آن کتاب را بمعلم بزرجمهر بخشیده بود و آن معلم نیز ازو بهره نداشت و در آن کتاب ذکر جمله پادشاه و گردنکشان و حکیمان بود روزی پیش اوستاد خواجه بذرجمهر التماس کرد اگر یکروز این کتاب بمن عطا شود بهتر بود فی الحال معلم این کتاب را به بذرجمهر داد خواجه کتاب را دست کرده در خانه آمد مطالعه کردن گرفت چون در کیفیت قباد شهریار و ارقش وزیر بخت حمال رسید دانست که او را ارقش وزیر کشته است آهسته بر مادر آمد گفت ای مادر پدرم را چه شد مادر گفت ای فرزند در آنوقت که تو در شکم بودی پدر تو سفر کرده بود تا به این غایت هیچ کیفیت او معلوم نیست که چه شده بعده پرسید که ارقش وزیر کجاست مادرش گفت ای فرزند ارقش زنده است و دوست پدر تو بود چون خواجه بذرجمهر تمام کیفیت پرسید خاموش ماند هیچ تکرار نکرد هر روز در مطالعه کردن کتاب جاماسننامه مشغول بودی و خدمت مادر میکردی روزی مادر گفت ای فرزند مال که پدر تو داده رفته بود در تصرف شد اکنون از جهت علوفه چه باید کرد خواجه گفت خاطر جمعدار خدایتعالی خواهد رسانید و از خانه بیرون آمد و در بازار برفت در دوکانها نظر فرود برد پیش خبازی رفت و زبان برگشاد که ای خواجه بکمن نان بهمن ده خباز گفت وجه ادا کن تا نان بدهم خواجه گفت ای پسر که نان رایگان میطلبی خواجه بذرجمهر گفت بشنو با نیازدار پادشاه یکی شده و غله میدزدی اگر این سخن بسمع پادشاه رسانیده شود حال توجه شود خباز بترسید و سبک برخواست و در پای خواجه بذرجمهر افتاد و گفت ای جوان تو هر روز یک من نان از من بستان ولیکن این سخن بکسی نگوی خواجه قبول کرد پس از انجا بر دوکان گوشت بزبانگر رفت ازو نیز یکمن گوشت بر نان طلبید او هم بدان نمط مال طلبید بذرجمهر همان تقریر کرد که از من مالی مطلبی آن مرد بروی یک سیلی زد گفت کدام کسی که ترا رایگان بدهم بذرجمهر گفت که با کلهبان پادشاه یکی شده گوسفندان میدزدی اگر این حکایت به پیش پایهتخت بگویم احوال تو چه شود زبانگر متفکر شد دست خواجه بگرفت و معذرت بسیار کرد و گفت ایجوان هر روز یکمن بریان ببر و این کیفیت را با کسی نگوی پس خواجه بذرجمهر هر روز یکمن نان میبرد بغیر وجه در خانه آوردی و بیتشویش روزگار گذرانیی و بسر بردی روزی مادرش گفت ای فرزند مرا هوس سبزی بسیار است برای من قدری سبزی بیار خواجه بفرمان مادر سبک برخواست و سوی باغ ارقش زیر روان شد چون بدر باغ رسید حلقه برسندان بر در زده خواجه در بزد باغبان بیرون آمد جوانی دیدی که پیش در ایستاده که محلهای چمن از خجالت او پژمرده گفت ای برنا جوان چه حاجت داری خواجه بذرجمهر گفت یک جتیل ازین بستان قدری سبزی بده باغبان گفت ایجوالی جتیل کی توان ستد درون باغ درآی تا مهمانداری و خدمتکاری تو کنم خواجه بذرجمهر درون باغ رفت ارقش وزیر کوشکی ساخته بود که شب و روز دران کوشک عیش میراند چون خواجه برابر باغبان درون باغ درآمد نظر ارقش و زیر برجوان افتاد بر شکل و شمایل نظر کرد لیکن هیچ نگفت پس باغبان خواجه را بنشاند خود و درچیدن سبزی مشغول شد جائیکه خواجه نشسته بود نظر کرد یک گوسفند بستهاند برای چریدن میطپد خواجه آهسته گوسفند را بگشاد بیمحابا چریدن گرفت باغبان بدوید دانست که گوسفند خود رهانیده است بگرفت بر جای بست خواجه دیگر بار بگشاد و ارقش وزیر از بالای کوشک شده جمله معاینه میکرد چون باغبان بار دیگر گوسفند را در گلذار دید در خود بهپیچید و یک زخم در گوسفند چنان زد که گوسفند بر جای مردادر شد خواجه بذرجمهر گفت ایجوان مرد سه حلال را حرام کرد این سخن در گوش ارقش وزیر رسید متعجب شد بانگ بر باغبان زد که ای باغبان این پسراک را با گوشت مرده بالای کوشک بیار خواجه را با گوسفند بالا برد بر حکم اشارت وزیر پرسید که ای بچه تو کیستی و پدر تو چه نام داش خواجه گفت مرا بذرجمهر نام است و پدر من بخت حمال بود وزیر گفت پدر تو چه شده خواجه گفت پدر من چاکر کاروان شده سفر کرده بود هیچ معلوم نیشت که چه د ارقش گفت که در گوسفند چه سخن گفتی خواجه گفت چون باغبان گوسفند را بکشت من گفتم چرا سه حلال را حرام کردانیدی ارققش کفت کوسفند یمی مرد دو دیکر از کجا حرام شد خواجه بذرجمهر کفت در شکم کوشفند دو بچه هستند یکی سیاه (متن ناخوانا) سفید دویم ابلق یک چشم کور شد از رحم باغبان هر سه حرام شدند ارقش فرمود تا شکم گوسفند شکافتند همچنان بود که خواجه فرموده بود وزیر حریا بماند و در دل اندیشید کسی که میداند که در شکم کوسفند چیست او نمیداند که پدر او را که کشته است پس سلاحدار خود را بفرمود که این بچه را در گوشهٔ باغ ببر و ذبح کن و جکر او را در سیخ کباب کرده نزیک من آر تا تناول کنم و آن تاجدار ملکزاده حبشی بود که عاشق بر دختر ارقش وزیر شده بود مدت بود که کرد میکردید تا وقتی بآن دختر نرسید آن تاجدار بر حکم اشارت دست بگرفت و در کوشهٔ باغ برد تا بکشد خواجه گفت ای احمق اگر مرا (متن ناخوانا) کشت بمراد خود چگونه خواهی رسید حبشی کف مراد من چیست خواجه تمام کیفیت عشق او بکفت حبشی حیران ماند و گفت ایخداوند زاده مرا بمراد من چگونه خواهی رساند خواجه کفت که اکر تو مر نکشی از امروز تا روز چهلم معشوق تو در کنار تو رسانم حبشی گفت وزیر از من جکر تو سیخ کرده طلبیده ست او را چه جواب کویم خواجه بذرجمهر گفت در بازار برو و یک عورت کوسفند برای فروختن آوردهست آن کوسفند بخر و بیار و جگر او سیخ کرده بر وزیر ببر حبشی گفت میان جکر آدمی و جگر کوسفند مزه علا حده است خواجه گفت آن کوسفند به شیر آدمی پرورده است حبشی گفت چگونه خواجه گفت آن عورت را یک دختر و یک کوسفند بود هر دو بچه آورده بودند دختر را فرزند مرد و کوسفند را مادر مرد دختر نسبت کوسفند بچه را شیر دادن گرفت چندانکه بزرک شد چون آن عورت بعذر خرج داشت آن کوسفند را فروختن آورده است تعجیل برد و گوسفد بخر بیار که بجگر آدمی یک بود و یک مَرده دارد حبشی بکفته خواجه بذرجمهر در بازار رفت و آن کوسفند را خرید نموده آورد ذبح کرده جگر او سیخ نموده پیش وزیر برد ارقش آن سیخ را بخوشی تمام بخورد و در دل بیغم شد همدزان شب باد شهریار خوابی دید و آنرا فراموش کرد چون صبح شد شاه بر تخت بنشس وزرای و ندما نرا و مسکینانرا و فربه زن را طلب نمود گفت تعجیل بکوید که در شب چه خوابی دیدهام ایشان کفتند پادشه خواب خود بکوید تا مایان تعبیر آن بکویم و لیکن ما چه دانم که پادشاه چه خواب دیده است قباد شهریار کفت ای ارقش تو بر سر جمله وزرای و ندما و حکما بالا هستی و مواجب از همه بیشتر داری اگر جواب مرا نکویی بعظت لات بزرگ بر دار کشم ارقش درمانده شد و در دل کذرانید که اکر کودک زنده بودی بیشبه اینخواب بکفتی پس از پادشاه دو روز مهلت خواست در خانه آمد و آن حبشی را طلبید کفت آن پسر را چه کرد حبشی کفت باشارت پادشاه او را ته تیغ کردانیده وزیر کفت کجا کشتهٔ بمن بنمای حبشی از جواب او فروماند و بضرورت خواجه بذرجمهر را زند پیش وزیر آورد وزیر چون خواجه را بدید از جای خود برخواست و خواجه را در کنار کرفت و سرش ببوسید گفت ای فرزند من ترا بدامادی قبول کردهام راست بگو شاه چه خواب دیده است خواجه گفت کسیکه خواب دیده اگر او بر من بگوید انگاه تعبیر کنم و خوابی راست بیان کنم وزیر هر چند که الحاح کرد خواجه نگفت پس ارقش برخواست و خواجه را کنار گرفت و پیش پایهٔ تخت رفت چون قباد شهریار وزیر را دید گفت جواب خواب مرا پیدا کردی یا نه وزیر سر بر زمین نهاد و گفت مرا مولا زده است که او در نجوم دستی تمام دارد و از من از چند روز شده است که خشم کرده است اگر پادشاه او را پیش خود طلب فرمایند یقین که خواب پادشاه را بیان خواهد کرد قباد شهریار فرمود تا اسبی تازی برند او را در بارگاه شاه حاضر آورند پس نقیبان بشتافتند در پیش خواجهٔ بذرجمهر آمدند و فرمان پادشاه باز رسانیدند خواجه بذرجمهر گفت اسپ دیو است و من آدمیزاده آدمی بالای دیو چگونه سوار شود کسان پادشاه پرسیدند چه گویی بر چه سوار خواهی شد خواجه بذرجمهر گفت ارقش وزیر را زین و لگام کرده پیش من بیارند تا سوار شده بر پادشاه بیایم نقیبان این سخن بسمع پادشاه رسانیدند شاه را ازین سخن تعجب نمود و بگفت تا آن کودک را از ارقش درد عظیم رسیده است او هرگز اینچنین التماس نکند پس شاه بفرمود تا وزیر ارقش را زین لگام کرده پیش خواجهٔ بذرجمهر بروند خواجه بذرجمهر بر پشت ارقش وزیر بنشست و بر دربارگاه پادشاه فرود آمد و پیش تخت رفت شاه از تخت برخاست و خواجه را در کنار گرفت و بر کرسی وزارت بنشاند و گفت ای برنا من چه خواب دیدهام گفت در صحنک حلوا پیش آوردند از آن یک لقمه برداشت تا بخورد سگ سیاه پیدا شد و آن لقمه را از دست پادشاه برد شاه از هول آن بیدار شد قباد شهریار گفت تحقیق همین خواب بود که خواجه میگوید الحال مرا یاد آمده است اکنون تعبیر این بگوئی خواجه گفت تعبیر آنگاه گویم که پادشاهمرا با انصاف رساند شاه گفت بر تو که ظلم کرده است خواجه گفت ارقش وزیر پدر مرا کشته است پس تمام کیفیت یافتن گنج بگفت و استخوان پدر و آن حجره عین بنمود قباد شهریار فرمود تا وزیر را بر دار کردند و خانههای او را تمام بخواجهٔ بذرجمهر سپردند خواجه یک دختر او را در نکاح خود آورد و دیگر دختر را بآن حبشی داد پس پادشاه تعبیر خواب خود پرسید خواجه آهسته در گوش شاه گفت که چند روز باشد که پادشاه زن نو خواسته است هنوز دست برو نزده و آن عاشق یک حبشی است و آنرا در صندوق کرده از خانهٔ پدر خود آورده است درون میدارد شاه درون حرمخانه رفت و تفحّص کرد همچنان بود که خواجه گفت پس آن زن را با حبشی سنگساز کردند و خلعت مرصّع بخواجه بذرجمهر داد و سرجملهٔ وزارت گردانید و یک لحظه شاه بیخواجه بودن نتوانستی و بغیر وی هیچ کار نکردی بر همینمنوال روزگار بسر میدند و بخوشی و خورمی عمر میگرانیدند روایگویدیکروز به عادت قدیم پادشاه در بارگاه نشسته بود با خواجه و فیلسوفان دیگر شراب میخوردند که خواجهٔ سرای از حرم پیش آمد و گفت ای شاه آمد پسر فرزند نرینه مبارک باد پادشاه در آنوقت پیاله برداشت خواجه را گفت ای خواجه در خانهٔ من پسری آمده است خواجه گفت آری تا برین شادی پیاله بنوش قباد شهریار پیاله بخورد و شادمانی کرد گفت ای خواجه این فرزند را چه نام باشد خواجه گفت در آنوقت که تو بر من گفتی که در خانهٔ من پسر آمده است گفتم تا برین شادی پیاله را بنوش پس او را نوشیروان نام باشد و این نوشیروان آن پادشاه عادل باذل و فاضل شود و هفت اقلیم را ضبط کند و چهار هزار تاجدار او را خدمت کنند هفصد ندیم و هفصد وزیر پیش او بنشینند و سی لک سوار در سپاه او باشند و هفصد پهلوان گردن کشان در کرسی صندلی به پیش او بنشینند و هشتاد هزار بنده زرینقبا و زرینکمربند به پیش او خدمت کنند و دستبسته ایستاده باشند و هفصد پیل میمنه و هفصد پیل میسره پیش دربارگاه او سر نهد خواجه چندان اوصاف نوشیروان کرد که قباد شهریار از فرح آن چون گل بشکفت و در خزانه باز کرد چندین زر بسخت که در مداین کسی فقیر نماند و ارقش وزیر پسری داشت که او را بختیار گفتند آن بختیار نزدیک پیش به دور و رخ ز دور رفته بود و زن حامله گذاشته بود آن زن پسر زاد آن پسر را پیش پادشاه آوردند شاه گفت ای خواجه در حق این حرامزاده چه میفرمائی خواجه بذرجمهر گفت این مخدوم شخصی بود نام و آوازه این در روی زمین نشر گردد و وزیر دانا ولی مکاره باشد بمکر و دغا ملک را زیر و زبر کند قباد شهریار گفت این را چه نام باشد خواجه بذرجمهر آنرا بختک بختیار نام کرد و به دایه سپردند پس شهزاده و بختک بختیار هر روز بزرگ میشدند پس نوشیروان بیست و پنج ساله شد روزی نوشیروان پیش قباد شهریار ایستاده بود و فر پادشاهی ازو ریخت قباد شهریار گفت ای خواجه بذرجمهر چندین اوصاف پسر من گفتی چون وی اینچنین پادشاه شود و این را دشمنی هم باشد یا نه خواجه گفت ایشاه مثل گفتهاند که نوشِ بی نیش نیست و گل بیخار نبود قباد شهریار گفت آن دشمن کیست و کجاست خواجه بذرجمهر گفت آن دشمن از ملک عرب خیزد این زمان در شکم مادر است شاه گفت ای خواجه به این باشد که در ملک عرب روی و آن دشمن را از شکم مادر بکشی و در زمین بزنی خواجه گفت فرمانبردارم پس خواجه بذرجمهر را شاه وداع کرد و با مال اسباب و تجمل بیشمار بطرف ملک عرب روان شد منزل و مراحل میبریدند
|