حافظ (غزلیات)/یاد باد آن که سر کوی توام منزل بود

از ویکی‌نبشته
پرش به ناوبری پرش به جستجو
' حافظ (غزلیات)  از حافظ
(یاد باد آن که سر کوی توام منزل بود)
'


یاد باد آن که سر کوی توام منزل بوددیده را روشنی از خاک درت حاصل بود راست چون سوسن و گل از اثر صحبت پاکبر زبان بود مرا آن چه تو را در دل بود دل چو از پیر خرد نَقل معانی می‌کردعشق می‌گفت به شرح، آن چه بر او مشکل بود آه از آن جور و تطاول که در این دامگه استآه از آن سوز و نیازی که در آن محفل بود در دلم بود که بی دوست نباشم هرگزچه توان کرد که سعی من و دل باطل بود دوش بر یاد حریفان به خرابات شدمخُم مِی دیدم، خون-در-دل و پا-در-گل بود بس بگشتم که بپرسم سبب درد فراقمفتی عقل در این مسئله، لایعقل بود راستی خاتم فیروزهٔ بواسحاقیخوش درخشید، ولی دولت مستعجل بود دیدی آن قهقهه کبک خرامان حافظکه ز سرپنجه شاهین قضا غافل بود