حافظ (غزلیات)/گلبن عیش می‌دمد ساقی گلعذار کو

از ویکی‌نبشته
پرش به ناوبری پرش به جستجو
' حافظ (غزلیات)  از حافظ
(گلبن عیش می‌دمد ساقی گلعذار کو)
'


 گلبنِ عیش می‌دمد، ساقی! گلعذار کو؟بادِ بهار می‌وزد، بادهٔ خوشگوار کو؟ 
 هر گلِ نو ز گلرخی یاد همی‌کند، ولیگوشِ سخن‌شنو کجا، دیدهٔ اعتبار کو؟ 
 مجلسِ بزمِ عیش را غالیه مراد نیستای دمِ صبحِ خوش‌نفس، نافهٔ زلفِ یار کو؟ 
 حُسن‌فروشیِ گلم نیست تحمل، ای صبا!دست زدم به خونِ دل، بهرِ خدا نگار کو؟ 
 شمعِ سحرگهی اگر لاف ز عارضِ تو زدخصم زبان‌دراز شد، خنجرِ آبدار کو؟ 
 گفت: «مگر ز لعلِ من بوسه نداری آرزو؟»مُردَم از این هوس، ولی قدرت و اختیار کو؟ 
 حافظ اگر چه در سخن خازنِ گنجِ حکمت استاز غمِ روزگارِ دون، طبعِ سخن‌گزار کو؟