دیوان حافظ/گفتم ای سلطان خوبان رحم کن بر این غریب

از ویکی‌نبشته
پرش به ناوبری پرش به جستجو
صوفی بیا که آینه صافیست جام را دیوان حافظ  از حافظ
گفتم ای سلطان خوبان رحم کن بر این غریب
می‌دمد صبح و کله بست سحاب


گفتم ای سلطان خوبان رحم کن بر این غریبگفت در دنبال دل ره گم کند مسکین غریب
گفتمش مگذر زمانی گفت معذورم بدارخانه پروردی چه تاب آرد غم چندین غریب
خفته بر سنجاب شاهی نازنینی را چه غمگر ز خار و خاره سازد بستر و بالین غریب
ای که در زنجیر زلفت جای چندین آشناستخوش فتاد آن خال مشکین بر رخ رنگین غریب
مینماید عکس می در رنگ روی مهوشتهمچو برگ ارغوان بر صفحه نسرین غریب
بس غریب افتاده است آن مور خط گرد رختگر چه نبود در نگارستان خط مشکین غریب
گفتم ای شام غریبان طرّه شبرنگ تودر سحرگاهان حذر کن چون بنالد این غریب
گفت حافظ آشنایان در مقام حیرتند
دور نبود گر نشیند خسته و مسکین غریب